نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

...

٩ساعت و نیم اختلاف زمانی رو فقط وقتی با گوشت و پوست و استخوانت حس می کنی که پاییز باشد، غروب باشد، اسمان ابری باشد، تنها باشی، توی بالکن ایستاده باشی و دلت بخواهد با کسی حرف بزنی. نه هر کسی. به ساعت دستت نگاه کنی، ۴ صبح است آنجا. همه اشان خوابیده اند.

اگر سرحال باشی، اگر شنگول باشی، آنقدر دیوانه هستی که به سرت بزند، تلفن را برداری، زنگ بزنی و بگویی این گوشه دنیا که دل من برای تو تنگ شده هنوز همه بیدارند. اما حالا دل و دماغ این دیوانه بازی ها را نداری. دل و دماغ هیچ دیوانه بازی را نداری. حالا دلت می خواهد یک نفر باشد مثل بچه آدم بنشیند و به حرفهایت گوش کند. از همان یک نفرهایی که خوب می فهمد حالا وقت نصیحت کردن نیست، حالا وقت غر زدن نیست، حالا وقت عاقل بودن نیست. از همان یک نفرها که چقددددرررر دلم می خواهدشان...چقدر این روزها کم میاورمشان...

+ مونا ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۱
comment نظرات ()

تعطیلی های تعطیل!

بدبختی اینجاست که توی این خراب شده که باشی یه بار پنج شنبه، جمعه غروب به سبک و سیاق ایران و حال و هوای اونجا دلت می گیره، یه بار هم شنبه، یکشنبه ها غروب که اینجا هم میشه مثل همون پنج شنبه جمعه های ایران، دلگیر و خلوت. هر چقدر هم که دست و پا بزنی و از پنج شنبه غروب سعی کنی برنامه تفریحی بچینی و تا یکشنبه شب رو پر کنی باز هم بالاخره کم میاری، هم زمان کم میاری هم خودت کم میاری. مثل الان که من کم آوردم. یکشنبه ساعت ٢:۵٠ بعدازظهره و درست مثل ظهرهای جمعه تهرانه. ظهرهای جمعه تهران واسه من از چند حال خارج نبود. یا تازه از دربندی، درکه ای، توچالی رسیده بودم خونه و بوی آبگوشت پیچیده بود توی خونه و همه منتظر من بودند که برسم و ناهار بخوریم. یا واسه ظهر مهمون داریم و از ساعت ٨ صبح با صدای جاروبرقی و چرخ گوشت و خلاصه هر چیز صدادار دیگه ای که به فکر مامان جان برسه که میتونه باهاش ما رو از رختخواب بلند کنه مجبور شدم بلند شم و سعی می کنم یک ریز غر بزنم تا بلکه دفعه دیگه بذاره نیم ساعت بیشتر بخوابیم. یا شاید هم از اون جمعه هایی باشه که من صبح بی خوابی به سرم زده و شنگول و سرحال پاشدم با پدرجان صبحانه رو خوردیم و بعد اومدم یک آهنگ توپ گذاشتم و صداشم بلند کردم و همه خونه رو گذاشتم رو سرم و نمی دونم چرا الکی خوشم. هر چی که بود همه اینها هم تا ساعت ٧ ٨ شب بیشتر کار نمی کرد. شب که میشد دلم میگرفت، کوچیک تر که بودم دلم شور میزد، تازه یاد کارها و درسهای مدرسه می افتادم. یک کم بعدترش دلم یه جوری میشد یاد کلاس شنبه صبح فلان استاد می افتادم که نصف ترم گذشته و من هنوز نرفتم و میدونم که باز هم نمی رم. یه کم دیگه که بزرگتر شدم کم کم دلم شور میزد واسه کلاس جغرافی که باید صبح برم سر کلاس و به ٣٠ تا بچه پر روی تخس درس بدم و هنوز نمی دونم که تعریف فلات چیه و جلگه چیه؟ ولی حالا دیگه اونقدر بزرگ تر تر شدم که از صبح که پا میشم نه بوی ابگوشتی باشه، نه صبحانه درست حسابی با آقای پدر، نه غرغر های مامان، نه حس و حال آهنگ. صبح یکشنبه با روشن کردن کامپیوتر و نشستن تا روشن شدن چراغ یکی از اون سر دنیا شروع میشه. بعدش هم درست کردن ناهار و بعدش هم یه کمی درس و گشت و گذار توی این دنیای مجازی و مثل همه روزهای دیگه شب میشه و میشی پر از دلتنگی و فکر و خیال. میری میشینی توی بالکن و روزهای رفته و مونده رو جمع میزنی و کم می کنی و تقسیم می کنی و بعدش هم میای میگیری می خوابی و تا صبح خواب خیابونهای تهرانو می بینی و صبح هم خسته و کوفته از خواب پا میشی، میری سر کلاس.

+ مونا ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٠
comment نظرات ()

کاش می دانستم...

میگه: خیلی عشق سیاستی، نه؟

میگم: سیاست که عاشق نداره هر چی داره قربانیه.

میگه: بابا ول کن آخه این وسط ما چی کاره ایم اونها هر کار بخوان میکنن، ما هم بازیچه ایم.

میگم: کاش میتونستم...

با خودم فکر میکنم چرا؟ میروم به خاطرات بچگی. همه صحنه ها جلوی چشمم می آیند انگار که همین دیروز بود. بهش حق میدم که نفهمه به خودم هم حق میدم. اولین آشنایی ام با سیاست تصویری از دخترکی دو یا سه ساله است که در مقابل مردانی که به زحمت قدش به پوتین های آنها می رسید مانتوی مادرش را می کشید و گریه می کرد. داغ این صحنه آنقدر برایم تازه هست که هنوز همه وجودم را بلرزاند. بعد از آن کم کم یاد گرفتم چه طور با تلفن از پشت شیشه باید با آدم ها حرف زد. شاید همان روزها و لحظه ها بود که یاد گرفتم وقتی گوشی را بر میداری باید دنیای شادی و خنده و امید باشی و وقتی گوشی را گذاشتی می توانی تا دلت می خواهد زار بزنی. شبها با هیچ لالایی خوابم نمی برد مگر صدای بوق رادیوی پدربزرگ که هنوز که هنوز است وقتی می گویند ب ی ب ی س ی همان صدا در گوشم می پیچد. صبحانه همیشه همراه بود با دو یا سه روزنامه صبح آن روز که آن وقتها برایم سوال بود که این آدمها که همه تا نزدیکی های صبح اخبار گوش میدادند و بعد هم تا خود صبح اخبار را تفسیر می کردند صبح از کجا روزنامه های صبح قبل از اینکه بیدار شوند روی میز صبحانه بود. که بعدها فهمیدم پسرک روزنامه فروش سر کوچه هم قربانی دیگری است در این بازی خطرناک سیاست و من تنها نبودم. و خلاصه بزرگ تر که شدم وقتی از مدرسه یا دانشگاه به خانه می آمدم تا با هیجان هر چه تمام تر برای مادرم تعریف کنم از اتفاقات مدرسه ، می دیدم که مادرم هر چند دقیقه یک بار ساعت را می پرسید و می دانستم که ساعت یاباید نزدیک ٧ باشد یا ٩ و یا ١٠:٣٠ ، صبح ها وقتی در مدرسه بچه ها از ساعت پخش کارتون ها و سریال ها و مسابقه ها حرف می زدند من با تعجب نگاهشان می کردم چون من فقط ساعت اخبار و تفسیر آن را میدانستم. و بزرگ تر که شدم ساعت پخش اخبار شبکه های بیگانه را هم یاد گرفتم. اینها نه همه که بخش کوچکی از همه آن همه کودکی است که ما کردیم. در واقع همان کودکی است که ما نداشتیم. حالا من می دانم که وقتی می گویند پسرک خردسال ن س ر ی ن س ت و د ه یک ماه است که مادرش را ندیده یعنی چه؟ من درد می کشم وقتی می گویند دوقلوهای سه ساله فلان فعال حقوق بشر چند ماه است که حق ملاقات با مادرشان را هم نداشتند. اینها درد دارد. و برای من دردی چندین برابر. و اینجاست که من می شوم به قول شما آدم عشق سیاست و شما می شوید آدم هایی که خوب می دانند سیاست بازی کثیفی است و نباید وارد آن شد. این هم درد دارد...

+ مونا ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۳
comment نظرات ()

سال بلوا...

عباس معروفی را با "سمفونی مردگان" اش شروع کردم با "فریدون سه پسر داشت " ادامه دادم و حالا "سال بلوا"یش را تمام کردم. البته بگذریم از ترجمه هایش که خود جای بسی تحسین دارند اما به هر حال معروفی و رضا قاسمی در واقع شاید به جرات بگویم که دو نویسنده بزرگ ایرانی در عصر حاضر هستند. نویسندگانی که مشابه آن ها نوشتن کار هر کسی نخواهد بود و سبک و سیاق مخصوص خودشان را دارند.

در "سال بلوا" معروفی روایت را بر عهده ی نوشافرین، دختری میگذارد که پدرش سرهنگ است و آرزویش این است که دخترش را به عقد ولیعهد در بیاورد اما نوشا دلداده به عشق کوزه گری حسینا نام با پزشکی به نام معصوم ازدواج می کند و روز به روز به جای طی کردن پله های ترقی مدام سقوط می کند.

سال بلوا،داستانی است که همه چیزش نامنظم است در عین نظم، هم تاریخ است و هم تاریخی نیست، خطی نوشته شده در عین اینکه گاهی سیال است. اما همه اینها به گونه ای کنار هم قرار می گیرند که نه تنها من خواننده عام اذیت نمی شوم که لذت می برم. که بارها و بارها تحسین می کنم ذوق و خلاقیت و هنر نویسندگی را. جذابیت نوشته ها در آثار معروفی در حدی است که خیلی وقتها جذاب بودن یا نبودن موضوع چندن اهمیتی ندارد. خواننده رمان را دنبال می کند تا انتها و شاید در نهایت حتی خیلی چیزها را متوجه نشده باشد یا درک نکرده باشد و یا دوست نداشته باشد اما باز هم نمی تواند بگوید کتاب را دوست نداشتم.

" مگر آدم های نخستین چه می کردند که گناهشان را می شوریم و بهشان می گوییم وحشی؟ آدم ها از ترس وحشی می شوند، از ترس به قدرت رو می آورندکه چرخ آدم های دیگر را از کار بیندازند، و گرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هم هست، اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟ چرا هیچ چیز از تاریخ نمی دانند؟ چرا ما این همه در تیره بختی تکرار می شویم؟ این همه جنگ، این همه آدم برای چه چیزی کشته شده اند که آن چیز حالا دستشان نیست، دست فرزندانشان هم نیست. فقط می جنگیده اند که چند سالی جنگیده باشند. حالا ما حسرت چی را می خوریم؟ همان چیزهایی که در گذشته ها خون هزاران نفر را به خاطرش ریخته اند؟ خاک بر سر همه اشان کند! پس چه غلطی کرده اند؟ پدر می گفت که هر جنگی به خاطر صلح در می گیرد، و هر صلحی مقدمه ای است برای جنگ. چه کسی صلح می آورد؟ آن آدمی که از هیچ چیز نمی ترسد و شمشیرها را کج می کند و تفنگ ها از کار می اندازد کیست؟ مادر می گفت: امام زمان، اما اگر بیاید"

                                                             از کتاب "سال بلوا" نوشته عباس معروفی

+ مونا ; ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٤
comment نظرات ()

کمبودهای بهشتی!

 

دلم یه مامانی می خواد که اخم کنه و انگشتشه بیاره جلو چشمات هی تکون تکون بده و بگه فردا من تعطیلم با کسی قرار نذاری باز پاشی بری بیرون ها، من یه روز خونه ام. بعد هم اذیتش کنم و بگم من فردا با بچه ها قراره ناهار بریم بیرون، بعد یهو انگار که بفهمه همه جذبه مادرانه اش نقش بر اب شده، با قهر نگام کنه و بگه فردا می خوام قورمه سبزی درست کنم حالا هر جور راحتی، بعد غش غش بخندم و بگم شوخی کردم بابا هستم.

دلم یه بابایی می خواد که تا چشمش بهم میفته بگه بیا واست یه پرتغال پوست بکنم، بگم نه نمی خورم، بگه سیب چی؟ بگم نه باباجان نه، بگه آها راستی بیا اب انار گرفتم واست، بگم نه بابا ضعف می کنم آب انار بخورم، بگه بیا بشین چایی تازه داریم با دو تا شیرینی نارگیلی بخور ببین چیه؟! بگم الان نمی خورم وقت ندارم. بگه پس حداقل بگو داری میری کی بر میگردی؟ واسه ناهار میای؟؟

دلم یه داداشی می خواد که زنگ بزنه بگه شام چی دارین؟ بگم یه غذای جدید، تا حالا درست نکردم، نمی دونم چه جوری شه. بگه ای بابا تو هم بی خیاله این غذاهای من دراوردی شو یک قیمه ای آبگوشتی چیزی بپز دیگه، مردیم از گشنگی. بگم خب باشه فردا شب بیا واست قیمه درست می کنم.

دلم یه داداشی می خواد که دم در خونه که رسید، ماشینشو که پارک کرد، در ماشینو که قفل کرد، زنگ بزنه بگه خونه ای؟ بگم اره، بگه شام که نخوردین، بگم نه هنوز، بگه ای ول منم دارم میام اونجا، چیزی بیرون نمی خواین؟ بگم نه، بیا همه چی داریم. گوشی رو که قطع کنه زنگ در و بزنه.

دلم دختر عمویی می خواد که زنگ بزنم بگم کجایی جوجه؟ بگه خونه، بگم میای بریم بیرون؟ بگه کجا؟ بگم چه میدونم هر جا شد، من شب می خوام برم عروسی لباس ندارم، بگه وااااای تو کی می خوای آدم شی آخه؟ چرا زودتر نگفتی. بگم خب حالا زیاد هم مهم نیست آخرش اینه که همینو که دارم می پوشم بی خیال. بگه من تا یه ربع دیگه حاضرم.

دلم یه همسایه ای می خواد که ساعت ٧ صبح در بزنه، از خواب بلند شم با چشم های نیمه باز در و باز کنم، بگه میای بریم پارک یه کم بدویم؟ بگم خدا شفات بده. بگه فکر کن موقع برگشت هم نون بربری تازه و خامه می گیریم میایم چه صبحانه ای می خوریم. بگم اخه خل و چل نه اون خامه رو کوفت کن نه صبح کله سحر مردمو از خواب بیدار کن. بگه پس تا من ماشینو در میارم اومدی ها، بعد چشمهامو کامل باز کنم ببینم پله ها را چهار تا یکی رفته و چاره ای جز رفتن نیست.

دلم یه دوستی میخواد که گوشیو که بر میدارم بهش زنگ بزنم اس ام اسش بیاد که کجایی؟ بهت بزنگم؟ بگم بزنگ. گوشی رو که بر میدارم بگه حال میکنی هوا رو؟ چه بارونی داره میاد. بگم اره اتفاقا دنبال یه پایه بودم بریم باشگاه انقلابی جایی. بگه جدی پایه ای؟ ساعت ٧ خوبه زیر پل جای همیشگی؟ بگم آره و گوشی بذارم  و بگم کور از خدا چی می خواد؟ همینو...ای ول خدایا کارت درسته...

دلم یه دوستی میخواد که وقتی شماره اش میفته روی گوشی ام هنوز بعد این همه سال قلبم تند تند بزنه و راه گلوم بسته بشه و یه نفس عمیق بکشم و گوشیو بردارم. بعد از همون اولش اون بخنده و من بخندم وقت خداحافظی هم باز یک حجم شور گنده بیاد تو گلوم کز کنه و گوشی رو که گذاشتم باورم نشه که یکساعت حرف زدیم.

دلم یه کولری می خواد که وقتی روشنش کنی کلی تلق تولوق کنه و بعد هم بوی پوشال های نم خورده اش بپیچه توی اتاق و مستت کنه...

دلم توی این غربت لعنتی خیلی چیزها کم داره، حالا میارزه تو بهشت باشی؟؟؟؟

+ مونا ; ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٩
comment نظرات ()

کیمیا خاتون

راستش تا به حال نوشتن در مورد هیچ کتابی اینقدر برایم سخت نبوده اما در مورد "کیمیا خاتون" مدتهاست که با خودم کلنجار میروم. کیمیا خاتون روایتی است از زندگی کیمیا همسر شمس تبریزی و دختر خوانده مولانا، اما نکته جالب اینجاست که کتاب کاملا در قالب یک رمان نوشته شده و هیچ ارتباطی به بخش عرفانی و روحانی و ادبی زندگی این بزرگان ندارد. و نویسنده حتی با نوشتن رمان از زبان کیمیا بار احساسی ان را بیشتر هم کرده است. صرف نظر از اینکه بخواهم در مورد خوب بودن یا نبودن و موفق بودن یا نبودن این کتاب بحث کنم، نکته مهم تر و اساسی اینجاست که با توجه به نقدها و نوشته های اساتید و اهل فن اینطور بر میاید که نویسنده این کتاب به شدت به تاریخ وفادار بوده و مطالب کتاب ساخته و پرداخته ذهن وی یا بردداشت های وی حتی نمی باشد. همان طور که خود نویسنده می گوید:

"من به شدت در نوشتن این کتاب به تاریخ وفادار بودم . باید تاکید کنم که بیش از بیست بار این کتاب را بازنویسی کردم به این خاطر که احساس می کردم به ساحت تاریخ تجاوز کرده ام  و هر بار نوشتن را از نو آغاز می کردم . "

 اما من هنوز با بخش هایی از این کتاب مشکل دارم در عین علاقه خیلی زیادی که به کتاب دارم. نکته اول اینکه به اعتقاد من همون طور که عده ای در نقدش گفته اند با دید فمینیستی نوشته شده و متاسفانه همون طور که تا به حال هر چه در مورد شمس و مولانا و زندگی این دو بزرگ خوانده ایم و شنیده ایم همه از بزرگی و منش و عظمت آنها بوده و اندک اشاره ای به این بعد زندگی خانوادگی و شخصی انها نشده و اشتباهی بس بزرگ بوده اما نگاه نویسنده محترم این کتاب نیز این بار از طرف دیگر یکسویه و فقط به شکلی است که در ذهن من خواننده ایرانی که شمس و مولانا اسطوره های ذهنی من بودند همه آنچه را که سالها از این دو داشتم را خراب کرد و پایین ریخت. این کتاب می تواند نقش بزرگی در منفور کردن چهره شمس و حتی مولانا داشته باشد. نکته ای که من با ان خودم را قانع میکنم این است که نویسنده محترم این کتاب همون طور که خود نیز می گوید:

"هدفم این بود که به گونه ای به اطلاعات تاریخی در کتاب اشاره کنم که برای خواننده هیچ قضاوتی را به وجود  نیاورد ،اما متاسفانه برخی این کتاب را به فمینیست نسبت می دهند،در حالی که من چنین قصد و هدفی نداشته ام "

به هیچ وجه قصد نداشته تا نگاهی فیمینیستی ارائه دهد اما هم زن بودن نویسنده و هم زن بودن شخصیت اول داستان که روایت هم از زبان اوست باعث تقویت این مسئله و ایجاد این شبهه به طور ناخودآگاه شده است. و اما نکته دیگر اینکه تا انجایی که من شخصا خواندم و گشتم به دنبال منابع تاریخی و غیره این طور بر می اید که در مورد مرگ کیمیا خاتون و ناپدید شدن شمس داستانهای بسیار متفاوتی وجود دارد. با این اوصاف من شخصا فکر می کنم نویسنده محترم یا منبع خیلی موثق تر و خیلی بالاتر از سطح سواد من و امثال من داشته که این طور توصیف می کند که در اثر کتک هایی که کیمیا خاتون از شمس می خورد و در واقع به دست شمس کشته شده، چون روایت های دیگری هم وجود دارد و تا به حال رد هم نشده و اینکه اصلا کیمیا خاتون از دیدن رنج شمس مریض می شود و بعد از چند روز می میرد و یا حتی اینکه شمس بعد از مرگ کیمیا از شدت ناراحتی نمی تواند تحمل کند و هفت روز بعد از مرگ او ناپدید می شود و بعد هم خبر مرگش پخش می شود.

به هر حال نکته حائز اهمیت اینجاست که خواندن این کتاب را توصیه میکنم به دلیل اینکه اولا با جنبه هایی از زندگی خصوصی آدم هایی که برای خیلی از ماها شاید بزرگ باشند و عزیز آشنایی پیدا می کنیم. نه برای اینکه قداستشون از بین بره بلکه به این دلیل که ما از یکسویه نگری نجات پیدا کنیم. و ضمنن به این دلیل که اولا فارغ از اینکه نثر کتاب به شدت جذاب بوده و جدای از اینکه زندگی شمس و مولانا یا امثالهم باشد به عنوان یک رمان بسیار بسیار خواندنی و جذاب است ضمنا حداقل برای من باعث شد که یکبار دیگه بر گردم به مطالعه کتابها و مقالاتی در این باب و و به طور یقین رجوع کردن به تاریخ و زندگی بزرگان بی فایده نخواهد بود.

"کیمیا خاتون: جنگ با باورهای پیر و غلط باید از جنگ با دیو سفید هم سخت تر باشد"

" کیمیا خاتون: زنها همه از بدو تولد گرفتار جنسیت خود هستند، حتی اگر مثل من نجیب زاده ای باشند"

+ مونا ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٩
comment نظرات ()

روز زن...

 

هر چند دیگر این روزها از زن و زن بودن صحبت کردن و دردها و مصائبش را گفتن در جامعه ای که تعریفی از انسان و انسان بودن و انسانیت را هم بر نمی تابد سخن گزافی است، اما اینها که می خواهم بگویم صحبت امروز و دیروز نیست. اینها صحبت از نگاهی است که از قرنها پیش به زن بوده و هست. سخت است زن بودن و ادعای برابری کردن با مردان در جامعه ای که سهم الارث زنانش نصف مردان، دیه زنانش نصف مردان، و حتی شهادت دادن زنانش نصف مردان باشد. سخت است در چنین جامعه ای زن بودن. سخت تر آن است که زیر نگاه هایی زن بودن خود را حفظ کنی که تو را جنس دوم می دانند. که خواه یا نا خواه باسواد یا بی سواد، روشنفکر یا متحجر مردانش اینطور یاد گرفته اند که تو زن هستی و او مرد. که زن بودن یعنی یک قدم عقب تر بودن، زن بودن یعنی اطاعت همسر کردن،زن بودن یعنی اجازه از پدر و یا اجازه از همسر، زن بودن یعنی سکوت کردن برای حفظ ابرو، زن بودن یعنی انگیزه بیرون زدن رگ غیرت برادر، اینها که می گویم مصائب مشترک همه زنها در طول سالها و شاید قرن ها بوده است. اما آنچه که امروز زن بودن را دردناک تر و سخت تر کرده است آنجاست که زن بودن نه تنها دست و پای مردان را بلرزاند که فراتر از آن همه زمین را بلرزاند. که زن بودنت گره بخورد با مقیاس ریشتر و زمین لرزه و پس لرزه. سخت است زن بودن در جایی که بخواهند برای حمایت از وجود ارزشمندت هر روز مانتویت را پایین تر بکشند یا روسریت را جلوتر. باور کن سخت است زن باشی و ببینی هر آنچه را که بر سرت میاید به نام زن بودنت و به خاطر زن بودنت.

اما با همه اینها خوشحالم از زن بودنم و افتخار میکنم به آن. که انچه امروز بر سر زنان ما میاید هر چند بدون شک سخت ازاردهنده است اما چیزی از ارزش های زنانی که با همه این مشقت ها با همه این موانع با همه این کارشکنی ها از پا ننشسته اند کم نخواهد کرد. همه اینها مسئولیت زن بودنمان را سخت تر می کند اما به هر حال باید خوشحال بود که زنان ما از پستو ها خارج شدند، دوشادوش مردان در راهی قدم گذاشته اند که دیگر نه تنها پشت مردان نیستند و نخواهند بود که جلوتر هم خواهند بود. اما آنچه در این میان لازمه تداوم حرکت و تضمین کننده موفقیت زنان ما خواهد بود بیش از هر چیز اگاهی است. آنجا که ما ندانیم برای چه به پا خواستیم، انجا که ما ندانیم از کجا آمده ایم و به کجا می رویم، کار را دشوارتر خواهد کرد که بهتر نخواهد شد. زمانی که ما بپذیریم که آنچه همه این سالها باعث عقب ماندن ما شده است چیزی جز عدم آگاهی خودمان نبوده و سعی نکنیم انتقام همه این سالها را از مردانی بگیریم که امروز خود می توانند سرمایه ای باشند عظیم برای حرکت به سوی روشنگری و اگاهی می توانیم به بار نشستن باورهامان امیدوار باشیم.

به امید آن روزی که تک تک ما در درجه اول به عنوان یک انسان و بعد یه عنوان یک زن و در نهایت به عنوان یک مادر مسئولیت انسان بودن، زن بودن و مادر بودنمان را به بهترین نحو ممکن انجام دهیم و با افتخار سر بلند کنیم و چگونه زن بودنمان را به خودمان و به دنیا اثبات کنیم.

+ مونا ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۳
comment نظرات ()

چراها؟؟؟

 

یادمه همیشه توی مدرسه سر کلاس های دینی بیش از حد معلم ها رو سوال پیچ میکردم، اعصاب خودم هم خرد می شد چون هیچ وقت جواب درست و حسابی نگرفتم...همیشه با خیلی از اصول و عقاید دینی مشکل داشتم، خوب یا بد، درست یا غلطش مهم نبود، مهم تر چرایی هایشان بود. گاهی وقتها با خودم فکر میکردم اونهایی که همه چیز رو رعایت می کنند پس جواب چراهاشون رو گرفتند و اونها که رعایت نمی کنند هم جوابشان را گرفتند. فقط اونهایی که مثل من هم اعتقادی ندارند و رعایت می کنند یا اعتقاد دارند و رعایت نمی کنند می ماند این وسط...ناراحت بودم از اینکه چرا من جواب سوالهایم را نمی دانم...اما جلوتر که آمدم فهمیدم غالب آدمها جوابی ندارند و غالب تر آنها چرایی هم ندارند...افسوس می خوردم. آخر مگر می شود این همه قانون و قاعده و باید و نباید و حلال و حرام و واجب و مستحب چه طور سوال ایجاد نمی کند، اگر می کند چطور جوابی ندارد...باز هم جلو تر آمدم، کم کم دوستانی پیدا کردم که سوال هایم برای آنها هم سوال بود، خوشحال بودم. اما این فصل مشترک کمتر جواب به همراه داشت...حالا خیال می کنی می خواهم جلوتر بیایم و بگویم که حالا به جواب هم رسیده ام؟؟؟ زهی خیال باطل! اما آمدم بگویم که حالا بعد از این همه فاصله ازدین و مذهب و اسلام در سرزمین کفر و شیطان و بی خدایی بالاخره برای یکی از آن هزاران سوال جوابی شنیدم که حداقل حداقل حداقل شاید نتوانست من را متقاعد کند اما زیبا بود و به دلم نشست.

+ مونا ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۳
comment نظرات ()

...

آخرین پک را به سیگار می زند و ته سیگارش را توی زیرسیگاری خاموش می کند...روی کاناپه دراز می کشد...می گوید:

"امشب چقدر دلم گرفته"

چشم هایم را از مانیتور بر نمی دارم، همان طور که نشسته ام پشت کامپیوتر بغضم را قورت می دهم و می گویم:

"اوهوم...یک جوریه امشب"

"تو هم؟"

دوباره بغضم را قورت می دهم و می گویم:

" نه من خوبم...کلا امشب یه جوریه"

می گوید: "می دونی هوس خونمون رو کردم"

می خواهم بغضم را قورت دهم اما دیگر نمی شود. سرم را روی میز میگذارم. یادم می افتد که اینجوری قرارمان نبود. قرار بر این بود که همیشه یکیمان دلتنگی کند و یکی سنگ صبور باشد. حالا نوبت منه که از این حال بیارمش بیرون. اشک هام رو سریع پاک می کنم. می گویم:

" میای بریم بیرون یه چرخی بزنیم؟"

"کجا بریم آخه؟"

" بریم همین فروشگاهه نزدیکمون، ببینیم چی داره؟ من یه سری خرده ریز هم لازم دارم"

" آره موافقم، بد نمی گی بریم"

"پس زود حاضر شو"

بلند می شوم. می روم توی دستشویی، بغضم را رها می کنم، شیر اب را باز می کنم، صدای اشکهایم با صدای اب می پیچد توی فاضلاب، صورتم را می شورم و لبخند زنان بیرون میایم. می گویم:

" من حاضرم"

+ مونا ; ٦:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٩
comment نظرات ()

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

آه، هنگامی که یک انسان

می‌کُشد انسان دیگر را

می‌کُشد در خویشتن

                        انسان بودن را.         "هوشنگ ابتهاج"

بدون محاکمه، بدون اطلاع، به همین سادگی اعدام کردیم؟ به چه جرمی؟ چرا؟ به چه حقی؟ با کدام انسانیت؟ با کدام وجدان؟ بر اساس کدام قانون نانوشته؟ دارم فکر میکنم جلاد که همون جلاده اما ببین چه قدر قساوتش و بی شرمیش بیشتر شده که اون سالها حداقل خبر اعدام رو با تحویل جنازه به خانواده ها می رسوندن نه از طریق رسانه ها! شاید این هم به خاطر عصر رسانه ها و پیشرفت های تکنولوژی باشد...کسی چه میداند؟

می گوید ما که نمی دونیم قضیه چیه؟ شاید واقعا این طور که ما فکر می کنیم نیست. وگرنه چرا من و تو رو نگرفتن اعدام کنن. الکی هم که نیستش. فکر می کنم، فکر می کنم، فکر می کنم...می گویم شاید چون من و تو همیشه فکر می کنیم "شاید واقعا  این طور که ما فکر می کنیم نیست" شاید چون من و تو به دنبال جرمی می گردیم که سزایش اعدام باشد اما اونها به دنبال زندگی بودند که در اون هیچ جرمی نباشد...و این تفاوت بین زندگی ای است که ما حالا داریم و آنها ندارند...

+ مونا ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢۱
comment نظرات ()

یاد ایامی...

جمال میرصادقی در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۱۲ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. فارغ التحصیل دانشکده ادبیات و علوم انسانی از دانشگاه تهران در رشته ادبیات فارسی است. جمال میرصادقی مشاغل گوناگونی داشته‌است. کارگری، معلمی، کتابدار دانشسرای تربیت معلم، کارشناس آزمون سازی در سازمان امور اداری و استخدامی کشور و مسوول اسناد قدیمی در سازمان اسناد ملی ایران. در دوره دراز کار نویسندگی، داستان‌های کوتاه و بلند بسیار و نه رمان نوشته‌است که برخی از آن‌ها به زبان‌های آلمانی ، انگلیسی ، ارمنی ، ایتالیایی ، روسی ، رومانیایی ، عبری ، عربی ، مجاریهندو و اردو ترجمه شده‌اند...

اما برای من جمال میرصادقی چیزی ورای همه اینها بود و هست...جمال میرصادقی یعنی باز شدن دریچه ای جدید به روی زندگی، یعنی آغاز داستان نویسی، یعنی وارد شدن دوستان جدید به زندگیم...جمال میرصادقی یعنی یک دنیا خاطره، یعنی تبلور همه انچه که در همه سالهای زندگی آرزوی رسیدن به ان را داشتم، یعنی چهارشنبه ها میدان قدس، خیابان دربند...یعنی دوستی هایی که ارزششون کم از نویسنده شدن نیست، یعنی شناخت جنبه هایی تاریک از وجود خودم. آشنایی من با جمال و کلاسهایش بر میگردد به مهرماه ٨۶...ان روزها نمی دانستم که آدمها می توانند به کلاس بروند و نویسندگی یاد بگیرند یا حداقل اگر هم نویسندگی یاد نگرفتند کلی چیزهای خوب یاد بگیرند...اما ۴ماه پیش که برای آخرین بار رفتم تا با جمال خداحافظی کنم فهمیدم که این پیرمرد با همه بدخلقی ها و بداخلاقی های گاهگاه اش چه طور همه وجودم را تسخیر کرده...فهمیدم که یک کلاس میتواند چیزی مهم تر از یک معلم و شاگرد و یاد گرفتن پاره ای اصول و قوانین باشد.

به هر حال جمال میرصادقی پیرمرد لحظه های نابی از زندگی من بوده و هست...این روزها مقارن است با بزرگداشت مقام معلم و همین طور تولد ٧٧ سالگی این بزرگترین معلم من، بی شک اگر ایران بودم این چهارشنبه به رسم همه ساله برایش تولد می گرفتیم و از حلقه زدن اشک خوشحالی در چشمهای پیرمردی که دیگر همه خوشحالی اش همین جمع کوچکی است که دورش هستند لذت می بردیم...هر سال در این روز با فکر اینکه جمال یکسال پیرتر شد همه وجودم میلرزید و نگران می شدم و از خدا می خواستم که حالا حالا ها جمال را برایمان نگه دارد. و حالا امسال اینجا از پس این همه فاصله نگرانیم دو چندان است و از خدا می خواهم  یکبار دیگر دستهای این پیرمرد نازنین را بگیرم و بوسه ای بزنم بر دستهایی که پلی شدند برای قدم گذاشتن در راه آینده ای که آرزویش را داشتم و دارم.

+ مونا ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۸
comment نظرات ()

داستان 4

شاید تولدی دیگر...

زن خودش را عقب کشید و دهان کودک را از سینه اش جدا کرد. کودک تکانی خورد و دستش را بالا آورد و سینه مادر را محکم گرفت ، زن دست کوچکش را در دست گرفت و بالاتر برد. لب هایش را روی انگشتان کودک گذاشت. نگاهش روی صورت او بود که با چشم های نیمه باز خوابیده بود. کودک را محکم تر در آغوش کشید. اشک هایش سرازیر شدند. بلند شد به سمت تختخواب کوچک گوشه اتاق رفت. عروسک پشمالو را از روی تخت کنار زد و کودک را در تخت گذاشت. پتو را روی پاهایش کشید و بوسه ای بر پیشانی اش زد. صدای همهمه ای از خیابان شنید. به ساعت دیواری بزرگ روی دیوار اتاق نگاهی انداخت. ساعت به شکل پسربچه ای بود با لباس مدرسه و یک کیف بزرگ که پشتش انداخته بود. با حرکت عقربه ها دست های پسر بچه جلو وعقب می رفتند و پاهایش به چپ و راست حرکت می کردند. به طرف پنجره رفت. پرده را کنار زد و ایستاد. هر روز کنار پنجره می ایستاد و بچه هایی را که از مدرسه می آمدند و دنبال هم می دویدند تماشا می کرد.

"خدا رو شکر سنت کمه حالا حالا ها می تونی دوا درمون کنی، وقت داری."

"می دونی رضا.. یه پسر شیطون دوست دارم...دیوار راستو بالا بره."

" بچه خود آدم چیز دیگه اییه...فکر کردی به همین راحتی می گی یه بچه می خوام اونا هم میدن؟!"

"پسر و دخترش که مهم نیست..."

"بچه نمک زندگیه...مگه می شه بدون بچه؟!"

پرده را انداخت. برگشت و به پنجره تکیه داد. آرام آرام زانوهایش را خم کرد و همان جا روی زمین نشست.

"دوست ندارم بچه مون یکی یه دونه باشه...لوس می شه."

زانوهایش را توی شکمش جمع کرد و پیشانی اش را روی زانوها گذاشت. صدای خس خس نفس های کودک اتاق را پر کرده بود. سرش را بلند کرد. صدای نفس ها بلندتر می شد. به سمت تخت رفت. دستش را زیر سر کودک برد و متکا را بالا تر کشید. کنار تخت خیره به کودک که صدای نفس هایش تند می شد و باز آرام می گرفت، ایستاد.

" یادته اون اول ها می گفتی دوست دارم 10 تا بچه داشته باشیم."

"اگه پسر شد از همون بچگی بذاریمش کلاس بوکس."

کودک آرام خوابیده بود. زن به سمت سه چرخه ای که گوشه اتاق گذاشته بودند وروکش نایلونی روی دسته ها و صندلی اش هنوزدست نخورده بود، رفت. روی زمین نشست و دست هایش را روی پدال سه چرخه کشید.

"دیدی که دکتر گفت این راه 90 درصد جواب می ده."

"اونم می گه بچه نمی خوام که تو ناراحت نشی."

"یه کم که سنش بالا بره می ره یه زن جوون می گیره که واسش بچه هم بیاره ها!"

روی دیوار بالای سرش، تصویری بود از دختربچه ای که به سمت عروسکش می رفت. زن بلند شد. رو به روی تصویر ایستاد. دستش را به سمت عروسک برد تا آن را به کودک نزدیک کند.

" آدم وقتی سنش بالا می ره،تنها می شه، تازه می فهمه 2 تا بچه هم کمه ..."

" قدیمیا می گفتن زن اگه نزاد زود پیر می شه...راستم می گفتن."

"هر دفعه از جلو این پارکه رد می شم می گم کی میشه منم دست بچمو بگیرم بیارمش اینجا بازی کنه."

دستش را بلند کرد و مشتی روی عکس کوبید. پیشانی اش را به عکس چسباند ودستش را بالاتر برد و گوشه عکس را گرفت. انگشتهایش را بین دیوار و عکس جا داد و دستش را پایین آورد. کاغذ پاره شده را مچاله کرد و روی زمین انداخت. به سمت کمد اسباب بازی ها که سرتاسر یکی از دیوارها را پر کرده بود رفت. در کمد را باز کرد و یکی یکی عروسک ها را وسط اتاق انداخت وروی زمین کنار آنها نشست.

با شنیدن صدای چرخیدن کلید در قفل، بلند شد. دستش را به صورتش برد و زیر چشم هایش کشید، موهایش را مرتب کرد. نگاهی در آینه انداخت و از اتاق بیرون رفت.

" رضا داری خودتو گول می زنی یا جداً..."

مرد بسته ای را که در دست داشت روی میز گذاشت و به سمت اتاق راه افتاد. زن بسته را برداشت، باز کرد... 4-5 کتاب کوچک روی زمین افتاد...

" به جای این مزخرفات...واسش داستان پدری رو تعریف کن که می ترسید...پدری که فکر می کرد اگه یه بچه اش فلج شده دیگه نباید بچه دار شه...پدری که می دونه بچه اش هیچ وقت نمی تونه این کتاب ها رو بخونه...پدری که فقط به خودش فکر می کنه..."

روی زمین کنار کتاب ها نشست و صورتش را با دست هایش پوشاند. مرد برگشت. نزدیک زن شد. کنار او روی زانوهایش نشست و دستش را روی سر زن کشید.

" شایدم داستان مادری که با یه بچه مریض بازم آرزوی مادر شدن داشت."

زن سرش را بلند کرد...

"دکتر هم گفت این یه اتفاق بوده. معلوم نیست دوباره هم پیش بیاد."

"اگه پیش اومد چی؟"

"رضا ما مجبوریم رسیک کنیم...چاره ای نداریم."

مرد بلند شد به سمت اتاق راه افتاد.

"رضا یک بار هم نخواستی وایستی حرف بزنی..."

"صدای گریه بچه رو نمی شنوی؟"

مرد در اتاق را باز کرد، صدای گریه در اتاق پیچیده بود. نگاهش به عروسک های چیده شده کنار دیوار افتاد، عروسک دختری با موهای طلایی بلند و چشمان آبی که زیر دامن چین دار بلندش خالی بود. ردیف آدمک های سبز رنگی که تفنگ در دست به صف شده بودند وهمه به دیوار تکیه داده بودند. موشی که لباس ورزشی قرمز و آبی رنگی به تن داشت و توپ سفید رنگ بزرگی را با دو دست گرفته بود به عروسک کناری تکیه داده بود تا نیفتد.

مرد برگشت. زن ایستاده بود. نگاهش کرد. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید. زن خود را به آغوش مرد رساند و سرش را روی شانه هایش گذاشت.

 

+ مونا ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۱
comment نظرات ()

داستان 3

   زمستان داغ

 

    به پله آخر که رسید، ایستاد، سرش را بلند کرد و به انتهای راهرو نگاهی انداخت. چند قدم جلوتر مکثی کرد و به دیوار تکیه داد. دست هایش را روی صورتش گذاشت و نفس بلندی کشید و راه افتاد، آرام آرام به سمت اتاق رفت، جلوی در اتاق که رسید در نیمه باز بود. ایستاد، نگاهی به سر تا پایش انداخت و مقنعه اش را مرتب کرد. ضربۀ آرامی به در زد و وارد شد.

اتاق دو در سه تنگ و کوچکی بود. استاد با عینک ته استکانی و کت خاکستری رنگ که کمی روشن تر از رنگ موهایش بود پشت میز بزرگی نشسته بود. بدون اینکه نگاهش را از برگه ای که در دست داشت بردارد، اشاره ای کرد و گفت :

" بشین". 

  چشمش به لوح های تقدیر پشت سراو روی دیوار افتاد. دیوار سمت راست را کتابخانه ای قدی با کتاب های کوچک و بزرگ گرفته بود. نگاهش را که سمت مرد برگرداند، عکس زیر شیشه میز توجه اش را جلب کرد. عکسی بود از مرد با موهای سیاه و دو بچه، یک دختر که در کنارش ایستاده بود و پسربچه ای در بغلش. با صدای زنگ تلفن به خودش آمد و نفس راحتی کشید.

  دستش را به سمت کیفش برد و مشغول باز و بسته کردن زیپ کیفش شد. مرد سرش را بلند کرد، از بالای عینک نیم نگاهی به او انداخت و گوشی را برداشت. صحبت هایش که تمام شد. دختر سرش را بلند کرد، می خواست حرف بزند، آب دهانش را غورت داد و صدایش را صاف کرد، مرد به سمت دیگر میز اشاره کرد و گفت:

"بعضی ها اومدن برگه هاشون رو دیدن،بقیه اش اینجاست بگرد برگه ات رو پیدا کن."

  بلند شد، کیفش را روی صندلی گذاشت و به سمت میز رفت. از لابه لای برگه های باقی مانده، برگه اش را بیرون کشید، نگاهی به برگه انداخت، به زور دو صفحه را سیاه کرده بود. نمره ای روی برگه نبود، برگه را جلوی صورتش بالا برد و گاه گاه از بالای برگه نگاهی به مرد می انداخت. مرد سرش را بلند کرد:

"خوب...چه طوره؟"

  برگه را پایین آورد و روی میز گذاشت. صورتش سرخ شده بود و قلبش تند می زد، سرش را بالا آورد:

" می تونم بپرسم بهم چند دادین استاد؟ "

" نمره رو باید بگیری... گفتم می تونین بیاین برگه هاتونو ببینین اگه اعتراض دارین بگین. "

" اعتراض که نه استاد، می دونم من امتحانمو خراب کردم..."

" خوبه حداقل می دونی خراب کردی...مثلاً انتظار داری من چی کار کنم واست؟ "

" نمی دونم استاد...هر چی شما بگید..."

" اینجا بقالی نیست که چونه بزنی؟ هرچقدر درس بخونی همونقدر نمره می گیری. "

" آخه استاد..."

" آخه چی؟ می خوای بگی مشکل داشتی نشد بخونی، آره؟ "

" نه استاد، خونده بودم اما نمی دونم چرا نتونستم... "

" همه تون همینو می گین..."

" آخه استاد من ترم آخرمه، اگه نمره بهم ندین..."

" بازم می گه اگه. عزیز من نمره گرفتنیه، نه دادنی. "

   دست هایش می لرزید، سرش را به طرف مرد خم کرد:

" نمی شه یه امتحان دیگه ازم بگیرین؟ "

مرد ابروهایش را در هم کشید. چشم هایش را ریز کرد و به دختر خیره شد. دستی به موهای کم پشت سرش کشید، پوزخندی زد.

" خوبه! خیلی خوبه. چرا فکر نمی کنی که ترم دیگه مثل بچه آدم بشینی درس بخونی به جای اینکه برای تو استثنا قائل بشم و ازت دوباره امتحان بگیرم؟ "

" آخه استاد من به ترم دیگه نمی رسم "

استاد جوابی نداد. دختر بلند شد و به سمت صندلی رفت و کیفش را برداشت و راه افتاد. با صدای استاد ایستاد سرش را برگرداند.

" نگفتی مشکلت چی بود؟ شوهرداری یا بچه داری؟ "

" نه استاد"

" چرا کلاساتو نمیومدی؟ "

"اومدم استاد. مرتب می اومدم. "

" راست می گی...یادمه. شاگرد مرتبی بودی."

"فکر می کنی از برگه چند می گیری؟ "

"فکر نکنم پاس شه استاد "

استاد برگه را برداشت. برگه های روی میز را کنار زد. خودکاری برداشت. اشاره کرد :

" بیا بشین ببینم چند می شی ؟ "

چند بار برگه را بالا و پایین کرد، با خودکارعددهایی می نوشت و جمع می زد، گاه گاه از بالای برگه نگاه هایی به دختر می انداخت. دختر ایستاده بود وبا پایش روی زمین ضرب می زد. کم کم از نگاه های مرد ترس برش داشته بود. بلند شد وعینکش را روی برگه ها گذاشت، نگاهی به سرتاپای دختر انداخت، لبخندی زد. سری تکان داد.

" چهار پنج سال پیش خیلی به طرز لباس پوشیدن بچه ها گیر می دادن. اما الان ظاهراً کمتر کار دارن"

دختر خودش را جمع و جور کرد، کیفش را روی شانه اش انداخت و با دو دست مانتویش را پایین تر کشید و صاف و صوف کرد.

" اگه نتونم پاس کنم..."

  استاد دوباره به دختر خیره شد.

" دختر من از دست همین گیر دادناشون گذاشت رفت،همسن و سال های شما بود."

به سمت پنجره رفت و دست ها را به سینه برد و نفس بلندی کشید. سرش را برگرداند، رو به دختر که هنوز ایستاده بود و انگشت هایش را در دست هایش فشار می داد کرد.

" از دست شماها آدم نمی دونه چی کار کنه؟ اگه نمره بدم می گن الکی نمره داد، اگه ندم دلم نمی آد...حالا بیا بشین ببینم چه می شه کرد؟ "

چشم های دختر برقی زد ، لبخندی روی صورتش پیدا شد، به طرف صندلی رفت، صندلی را کنارتر کشید و نشست.

مرد به سمت میز برگشت، گوشی تلفن را برداشت:

" دو تا چایی لطفاً ..."

" من نمی خورم استاد، ممنون."

" صورتت که می گه سردته، داری می لرزی."

دختر سرش را پایین انداخت، پاهایش را جمع کرد، دست هایش را به هم قلاب کرد."

مرد به سمت پنجره برگشت. پنجرۀ اتاق رو به حیاط دانشگاه بود. منظرۀ برف سفید و یکدستی که روی درخت ها نشسته بود از پشت پنجره پیدا بود..

" این برف هم خیال واسادن نداره، کاش همیشه همه جا اینجوری سفید و تمیز بود. به محض اینکه برفا آب می شه گل می شه و کثافت...خب...گفتی سال آخری، بهت نمی آد. "

دختر سرش پایین بود، گاهی سرش را بالا می آورد و تکان می داد. مرد به سمت میز برگشت، صندلی را عقب کشید و به پشتی صندلی تکیه داد.

" یادمه که تا می اومدم درسو شروع کنم درو بازمی کردی می اومدی. منم کلاس اومدن واسم مهمه."

  دختر لبخندی زد وزیپ کیفش را باز و بسته کرد. با صدای باز شدن در تکانی خورد و احساس راحتی کرد.

" خسته نباشید دکتر...اینم چایی...امر دیگه ای ندارین؟ "

  مرد آبدارچی سینی چای را روی میز گذاشت. برگشت به دختر نگاهی انداخت، سری تکان داد وازاتاق بیرون رفت.

دختر دستش را به سمت مقنعه اش برد و آن را روی سینه اش پایین تر کشید تا تنگی مانتویش را بپوشاند. نگاهی به در انداخت. مرد آبدارچی در را نبسته بود، استاد به سمت سینی آمد، لیوان چای را برداشت و جلوی دختر گذاشت. پاکت سیگار را از جیبش بیرون آورد، سیگاری بیرون کشید و آتش زد. پاکت را روی میز انداخت و به سمت در رفت. توی راهرو سرکی کشید و برگشت. در را بست و پشت میز رفت. صندلی را عقب تر کشید و نشست و گفت:

" خیلی بخاری هاشون خوب گرم می کنه درم باز می گذاره...عجب سرمایی شده."

" استاد اگه نمی شه..."

"چاییتو نخوردی دختر."

"ممنون ، من چایی نمی خورم..اگه نمره رو نمی گیرم... "

"بقیه نمره هاتو گرفتی؟ همش پاس شده؟"

" بله استاد..."

   مرد لیوان چای نیمه خورده را پایین آورد و روی میز گذاشت، برگه را بلند کرد، دوباره نگاهی انداخت.

" با اینکه برگه ات زیاد خوب نیست ،اما چون مرتب سر کلاس می اومدی نمره تو بهت می دم."

   دختر لبخندی زد.

"استاد من مرتب می اومدم و می خوندم سر امتحان نمی دونم چی شد."

 

" حالا بیا چاییتو بخور، برو...سرد شد"

   استاد خودکار قرمز را برداشت نمره را روی برگه نوشت و امضا کرد و گفت: 

" اگه شاگرد بخواد چیزی یاد بگیره سر کلاس یاد می گیره، نه با برگه سیاه کردن."

 

 

+ مونا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٠
comment نظرات ()

داستان 2

"شاید باید دیر شود"

سینی چای را روی میز گذاشت و  روی مبل  کنار رضا نشست...

_ خب...پس به سلامتی داری سر و سامون میگیری...

_آره، احتمالا...

_ احتمالا دیگه واسه چی مرد حسابی؟

_ ایشا... از اینجا که برم بیرون دیگه مطمئن شدم...

دستش را دراز کرد و فنجان چای را از توی سینی برداشت و جلوی رضا گذاشت، دستش لرزید کمی چای توی نعلبکی ریخت، خودش را جمع و جور کرد و گفت:

_ من که یک بار بهت گفتم، بهاره نه دوست دختر من بوده نه قصد داشتم که باهاش باشم، فقط همدیگه رو میشناختیم...خیالت از بابت من راحت...

_ اونو که میدونم، مسئله اون نیست،اون که اگه یک ذره حس میکردم دوسش داری یا میخوای باهاش ازدواج کنی خدا شاهده اصلا اسمشو نمی آوردم...

فنجان چای را بلند کرد و نزدیک دهانش برد، صورتش سرد شده بود، نفسش به سختی بالا می آمد، فنجان را روی میز گذاشت، بلند شد و به سمت پنجره رفت...

_ چقدر گرمه...بگذار کولر رو روشن کنم...

_ نمی خواد،بیا بشین حرفم رو بگم میخوام زود برم.

برگشت،آرام آرام به سمت مبل رفت دست را به کناری گرفت و نشست.

_ خب، پس دیگه مشکل چیه؟

_ ببین، میخوام یک چیزی ازت بپرسم لطفا صادقانه جواب بده.

سرش سنگین شده بود، سنگینی بدن بهاره روی تنش نمی گذاشت راحت نفس بکشد، آب دهانش را قورت داد و گفت:

_ خب...بگو

_ به نظر تو بهاره دختر پاکیه؟

اتاق دور سرش گیج رفت، بهاره را ایستاده کنار چوب لباسی اتاق می دید که لبخند به لب، مانتو و روسریش را به چوب لباسی آویزان میکرد...صدای خنده هایش توی گوشش می پیچید...به سینی چای نگاهی انداخت و گفت:

_ چایی می خوری بیارم؟

_جواب منو ندادی؟

_خب، منظورت چیه آخه؟ چرا از من می پرسی؟

_ همین جوری، گفتم یک مشورتی باهات بکنم...

نگاهش را از رضا گرفت، به سمت پنجره رفت، پنجره را باز کرد، صدای رعدو برق توی گوشش پیچید...

_ عجب بارونی شد...

_میتونی کمکم کنی یا نه؟

سرش را برنگرداند، کف دستش را از پنجره بیرون برد و زیر قطره های باران گرفت...

_ خب، منم خیلی نمیشناسمش...ظاهرا که دختر خوبیه...

_آره دختر خوبیه...میخوام مطمئن شم فقط...

_ چی بگم والا...منم مثل تو...

انگشتهایش را روی گردن و بازوهای سفیدش کشید...لب هایش را به لب های بهاره نزدیک کرد، چشمانش برق میزد، دستها را دور کمرش حلقه کرد و او را روی تخت انداخت...صدای غش غش خنده های بهاره توی گوشش می پیچید...دستی روی شانه اش خورد...تکانی خورد و به خودش آمد...

_ بابت چایی ممنون، دیگه باید برم.

لبخندی زد، سرش را تکان داد و در را پشت سرش بست.به سمت اتاق رفت و خودش را روی تخت انداخت و سیگاری روشن کرد...

_ من گوشیتون رو توی خیابون پیدا کردم، اگه میلید آدرس بدم تشریف بیارید بگیرید.

گوشی را که گذاشت جلوی آینه رفت، دستی به صورتش کشید...آنقدری با دخترها حرف زده بود که بتواند از پشت گوشی هم تشخیص دهد. از روی تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت، ته سیگارش را از پنجره بیرون انداخت.

" اصلا به من چه؟! هر کی اونو ببینه وسوسه میشه، حالا من نبودم یکی دیگه، رضا خودش هم میدونه منتها هم خر و میخواد هم خرما، دختر به این توپی خودش هم کرم داشته باشه مگه مغز خر خوردم بگم نه؟!...بهش بگم بهتره، هم خیال من راحت میشه هم شاید به نفع رضا هم باشه..."

گوشی را بر میدارد، دنبال اسم رضا میگردد، شماره را میگیرد، قلبش تند تند میزند...

_ اون روزی که زود رفتی بعدش هم خبری ازت نشد، گفتم ببینم چیکار کردی؟

_ راستش گرفتار کارهای عروسی و این جور چیزها شدیم دیگه...

کارهای عروسی توی گوشش پیچید...بهاره را سیگار به دست در حالیکه می خواست با ملافه بدنش را بپوشاند روی تخت می دید... دیگرحرف های رضا را نمی شنید.

+ مونا ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٦
comment نظرات ()

کنعان

خب راستش نمی دونم فیلم کنعان رو دیدید یا نه؟ فیلم چندان جدیدی نیست اما خب من اصولا چندان فیلم باز نیستم که به روز ببینم...معمولا فیلم هایی رو که در زمان خودشون زیاد تعریفشون رو می شنوم میذارم تو لیست که ببینم...و حالا بخت این یکی تازه باز شد...

کنعان رو دوست داشتم با وجود اینکه علامت سوال هایی هم برام به جا موند در نهایت اما در کل داستان و روایت ساده و بدون قهرمان فیلم رو دوست داشتم...کنعان ۴ شخصیت اصلی داره که هیچ کدوم دور از ذهن و سخت باور نیستند شخصیت هایی که هم ذات پنداری با اونها سخت نیست. قشنگ ترین صحنه فیلم به اعتقاد من جاییه که مینا وارد خونه علی میشه و روی صندلی میشینه...اون لحظه نمی دونم چرا ولی با همه وجود با مینا هم ذات پنداری کردم.در کل از زیبایی های فیلم که بگذریم دو تا علامت سوال بزرگ واسه من ایجاد شد. اول اینکه ادمی با شخصیت مینا می تونه اینجوری متحول بشه؟! من بعید میدونم. و دوم اینکه گیرم که متحول شد و برگشت ایا در جهان واقع می شه دویاره این زندگی رو از نو ساخت؟ من اگه جای مرتضی بودم نمی تونستم. به نظرم اصلا تلاش کردن برای نگه داشتن یکی اشتباهه و قبول برگشتش به این شکل دور از وافعیت.

اما یک دیالوگ جالب هم داشت:

مرتضی: میخوام بدونم چرا؟ مرد بدی بودم؟....تو دوستم داشتی؛بعد ده سال میخوای ولم کنی بری؟ خب ادم ها عوض میشن، منم عوض شدم. اما میخوام بدونم چرا می خوای بری؟

مینا: دوست داشتم؛ همه کسم بودی؛ اما دیگه ندارم. می خوام یرم دنبال زندگیم. من اون موقع بچه بودم.

دو تا نکته جالب داره اول اینکه بنده خدا خودت داری جواب خودتو میدی دیگه، آدم ها عوض میشن، مینا هم عوض شده. اما نکته دوم اینکه هر چی فکر میکنم میبینم خب اینکه آدمها عوض میشن حقیقتیه ولی اینجوری که سنگ رو سنگ بند نمی شه و اونایی که بند شدن یعنی عوض نشدن؟؟

+ مونا ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

قبرس2

شب 25 اگوست 2009،ساعت 2:20 نیمه شب، اینجا در اتاق 109 فقط صدای سکوت است که میاید، خوب که گوش تیز کنی شاید صدای ضربان ها را هم بشنوی. ضربان قلب هایی که هر دو ساکتند اما هر دو میدانند به چه فکر می کنند، چقدر این ثانیه ها امشب کش می آیند. تو به پهلو می چرخی، من به پهلو می چرخم. هر دو می خواهیم اینطور فکر کنیم که دیگری خواب است...به این فکر میکنم که فردا که از سفارت بیرون میاییم چه حالی داریم؟ از بابت تو خیالم راحت است. میدانم که حتی با اینکه همه توان و وقت و انرژی وارزویت در جهت رفتن بوده و هست اما آنقدرها با هم بوده ایم در فراز و نشیب ها تا باور کنم که در سخت ترین ناملایمات زندگی خم به ابرو نخواهی اورد و از صمیم قلب ایمان داری به آنچه که برایت مقدر می شود و خیریت در آن. اما من اینجا در کنار تو چه می کنم؟ راستش را بخواهی من می ترسم. هم از رفتن و هم از ماندن. از ماندن می ترسم چون میدانم که این ماندن برای تو چه رنجی است و می دانم که تو نباید اینجا باشی، نباید اینجا بمانی، که تو استحقاق رفتن را داری. اما از رفتن هم می ترسم چون می دانم من نباید آنجا باشم، من وابسته بودن در جایی هستم که انجا ریشه دواندم، که انجا خاطره دارم، که آنجا بزرگ شدم. من خودم را مدیون این کوچه ها و خیابان ها میدانم. من میدانم باید بمانم که من آدم رفتن نیستم. حالا من در این میان چه خواهم کرد؟

نمی دانم چه خواهد شد، تا حال در چنین مخمصه ای گیر نیفتاده بودم، وقتیکه حتی فکر کردن به جواب مثبت فردا چهارستون بدنم را می لرزاند ولی حتی لحظه ای هم نمی توانم از خدا بخواهم که نشود. که همیشه آنچه تو را خوشحال می کند ارزوی من بوده و هست.

 

+ مونا ; ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٧
comment نظرات ()

برای تو که چون کوه ایستاده ای!

 

 برای یک دختر بچه ٢یا ٣ ساله اصلا راحت نبود بفهمد معنی این واژه ها را...راحت نبود که بداند وقتی همه از کشتار و اعدام و مرگ و زندان حرف می زنند یعنی چه...اما چندان سخت نبود که بداند باید از این کلمات بترسد، ان قدر سخت نبود که بداند اینها هم مثل چای داغ یا مثل بخاری جیز هستند... کافی بود به چشمهای نگران مادربزرگ نگاه کند وقتی صحبت از این جور چیزها می شد، کافی بود به گریه های آرام مادرش گوش کند، کافی بود به جای خالی آدم هایی نگاه کند که برایش عروسک می خریدند...بزرگ تر که شد راحت تر می فهمید، کم کم می دانست وقتی مادرش او را توی بغل پدربزرگ می گذارد و کیفش را بر می دارد تا با آن آدمهایی که پوتین های بزرگ پایشان است و تفنگ هاشان به کمرهاشان، برود یعنی باز هم باید بترسد، شاید می فهمید همه ان رنج  ها را که آن طور بی قرار گریه می کرد،  اما نه شاید هم فقط می ترسید، دخترکی که فقط ۴سالش بود چه طور می توانست بفهمد آن همه درد را؟!... باز هم سالها گذشت...دخترک هیچ وقت ان صحنه ها و آن ترسها و آن لحظه ها را فراموش نکرد، آنها همه جزئی از کابوسهایش بودند...و مادربزرگ هیچ وقت اشک هایش تمام نشد و هنوز می ترسد از این واژه ها...و هنوز منتظر نشسته است تا شاید شبی بی کابوس بخوابد، دخترک تمام این سالها با خودش فکر می کرد چه خوب که حالا دیگر جز در کابوسهایش از زندان و شکنجه و اعدام چیزی نمی شنود...دخترک چه ساده بود آن موقع که این فکرها را میکرد، او حالا تنها ٢۶ سال دارد اما کابوسهایش دوباره به حقیقت می پیوندند...دوباره تنش می لرزد وقتی همه این دردها را می بیند، چون دخترک می داند زندان یعنی چه؟ چون دخترک بارها و بارها شنیده است که شکنجه یعنی چه؟ چون دخترک می داند که شکنجه فقط مال کتابها و فیلمها نیستند، دخترک بارها و بارها جای این شکنجه ها را به چشم دیده است، دخترک با این چوبه های اعدام بزرگ شده، دخترک خوب یادش میاید ساعت هایی را که مادرش از پشت شیشه  و با گوشی تلفن سعی می کرد وظیفه مادرانه اش را به جا بیاورد...مادر نمی دانست که دخترکش همه این رنج ها را به تنهایی به دوش می کشد چون پدرش به او یاد داده که ظلم رفتنی است و ما برای آزادی می جنگیم و پیروزی با ماست پس باید مقاوم باشی...آری اینها قصه هایی بود که هر شب دخترک با آنها می خوابید. اما حالا باز هم همه کابوسهای دخترک به حقیقت تبدیل شدند...دخترک نگران است، می ترسد از تکرار آن همه تلخی...و می بینی حالا چه بیرحمانه تاریخ تکرار می شود...حالا دخترک بزرگ شده است، حالا با پوست و گوشت و استخوانش می فهمد وقتی از اعدام می شنود...

پ ن: برای دوست عزیزی که حالا بعد از سالها تلاشش برای حقوق بشر و ازادی و برابری باید در زندان باشد و برایش حکم محارب صادر کنند و انتظار چوبه دار را بکشد...پس این ظلمی که پدر میگفت رفتنی است چرا نرفت؟ نه از خوابهای دختر نه از بیداری هایش، نه از کودکی اش و نه از جوانی اش...باز هم امیدی هست آیا؟؟؟

+ مونا ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٤
comment نظرات ()

 

اینجا قبرس است، جزیره کوچکی در دریای مدیترانه، سومین شبی است که اینجا هستیم، هیچ چیز اینجا را دوست ندارم. نه مردم مهربان و با فرهنگش را، نه رستوران ها و بارها و دیسکوها و نه حتی ساحل و دریا...هیچ چیزش را...وقتی در خیابان های اینجا قدم می زنم حتی دلم برای خودم هم تنگ می شود. وقتی در ساحل نشسته ام همه غم های عالم توی قلبم جمع می شود. آری...اینجا همان ساحلی است که میتوانی بدون واهمه ای از نگاهی، سوالی، سرزنشی، در خلوت ترین گوشه های آن دراز بکشی، میتوانی نیمه های شب در تاریک ترین تاریکی های ساحل قدم بزنی...اینجا میتوانی به خیلی از ارزوهایت برسی، میتوانی خیلی شاد باشی. می توانی هر کاری می خواهی بکنی... اما من اینجا را نمی خواهم...

دلم برای گردو غبار تهران تنگ است، می فهمی؟!دلم برای خیابان های تهران تنگ است، دلم عجیب برای علی آقای سوپر محله مان هم تنگ است...این جا نگاه های مردم پر است از لبخند اما من دلم برای نگاه های خسته ایران تنگ است. چقدر امشب دلم گریه می خواهد. می توانم همه لحظه های این یک هفته لعنتی را بشمارم اما می ترسم از ان آینده ای که دیگر لحظه ها و شمارش انها در هفته و ماه و سال نگنجد...می ترسم...پرم از ترس و هیجان و دودلی و تشویش و دوست داشتن و دوست نداشتن...پرم از بغض و بغض و بغض، چقدر حرف برای گفتن دارم...باشد یرای روزهای دیگر...

پ ن: این نوشته از آرشیو نوشته های دفترهایم هست...بر میگردد به گذشته ای که دوست دارم قبل از نوشتنم در مورد اینجا وحال و آینده آنها را اینجا ثبت کنم.

+ مونا ; ٦:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۳
comment نظرات ()

ریشه و بال می خواهم...

پائولو کوییلو میگه:

"به ریشه احتیاج داریم. جایی در جهان هست که در آن به دنیا می آییم، زبانی را یاد می گیریم،کشف می کنیم اجدادمون چگونه بر مشکلات غلبه می کردند. و سرانجام لحظه ای می رسد که باید مسئولیت این مکان را به عهده بگیریم.

به بال احتیاج داریم. بال به ما افق های بی پایان خیال را نشان می دهد، ما را تا رویاهامان بالا می برد. به مکان های دوردست می راند. بال به ما اجازه می دهد ریشه های همنوعان را بشناسیم و از آنها بیاموزیم."

و یک مثل عربی هست که میگه: خجسته آن کسی که می تواند به فرزندانش بال و ریشه بدهد.

+ مونا ; ٥:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۳
comment نظرات ()

داستان

 

غریبه...

مرد صندلی را عقب کشید و پشت میز ناهارخوری ۶ نفره ای که رومیزی ترمه زیبایی داشت، نشست. نارنگی ای را از داخل سبد میوه برداشت و سبد را جلوی پسر کشید.

" راحت باش، فکر کن خونه خودته، اینم زندگی ماست دیگه، زنم گذاشته رفته. منم و دخترم، اونم که هر چند وقتی ویرش میگیره که من می خوام تنها زندگی کنم و ١٨ سالم گذشته و از این حرفها..."

صدای زودپز در اشپزخانه می پیچد، مرد بلند می شود و به آشپزخانه می رود، شعله گاز را کم می کند. خیارها را از یخچال بیرون می اورد و مشغول پوست کندن می شود.

"الان غذا حاضر می شه، قورمه سبزی درست کردم، دوست داری که؟ من اکثرا خودم اشپزی می کنم، بیشتر هم غذاهای ایرانی می خوریم، غذاهای اینا که غذا نیست."

لیمو را قاچ می کند و روی سالاد می چکاند.

" بهش میگم نمی خوای برگردی؟ میگه بهش فکر نکردم...من و این بچه رو گذاشته رفته میگه بهش فکر نکردم...راحته دیگه...خوش میگذره بهش"

قابلمه برنج رابلند می کند و ته دیگ ها را یکی یکی داخل بشقاب می گذارد.

"خدا وکیلی ته دیگ سیب زمینی هم یه چیز دیگه است، می خوای دستت رو بشوری؟راحت نیستی برو دستشویی تو اتاقی، منم با این دستشویی فرنگی ها راحت نیستم، تو اتاق شیلنگ گذاشتم واسه خودم"

ظرف ماست را روی میز میگذارد و بشقاب ها را با سلیقه خاصی می چیند.

" حتما حسابی گشنه اته، با این آشغالهایی که تو پرواز میدن، راستی پروازت کجایی بود؟ مستقیم که هنوزم نداره، من زیاد ایران میرم، یک دفعه هم سارا رو بردم، چندسال پیش بود...خیلی خوشش اومد، اینقدر که اونجا محبت دید، اونجا که مثل اینجا نیست، چپ و راست محبت می دید از همه، ولی زنم نیومد، حال نمی کنه دیگه، اینها هم اینجوری اند"

مرد به سمت ضبط صوت بزرگی که ته اتاق پذیرایی بود رفت، کنار ضبط طبقه هایی بود پر از انواع سی دی، آهنگ ها و فیلم های ایرانی و خارجی، سی دی ای را برداشت و در ضبط گذاشت،" باز ای الهه ناز..."

" میدونی زنم مکزیکی بود، اونها هم عادت دارن همه دور هم باشن، الان یک اتاق پشت خونه خواهرش واسش ساختن، با اونها زندگی می کنه، اگه مثل من تنها بود شاید بیشتر دلش میخواست برگرده"

بشقاب ها را داخل ظرفشویی گذاشت، قوری شیشه ای گل قرمز کوچک را برداشت، دو قاشق چایخوری چای خشک ریخت و بعد هم اب جوش.

" خیلی شانس آوردی ها، به این راحتی ها ویزا نمیدن، تو هم دانشجویی اومدی باز راحت تره، اما اینجا که زندگی نیست، همه چیزش خوبه ها، ولی همش دلت تنگ می شه، تنهایی اذیت می کنه، همه کس و کارت اونجان، به درد نمی خوره که، به خصوص واسه ماها که عادت داشتیم دور مون شلوغ باشه، ما خودمون ٧ ٨ تا بچه بودیم، من خیلی به زنم گفتم یه بچه دیگه هم می خوام اما راضی نشد، اینها زیاد اهل این چیزها نیستن..."

به اشپزخانه رفت، زیر کتری را که در حال جوشیدن بود کم کرد، دستمال سفید روی قوری را برداشت، چای را در فنجان های سفیدی که از تمیزی برق می زدند ریخت و ظرف گز را داخل سینی گذاشت...

"اینجا همه احساس و عاطفه اشون سطحیه، عمق نداره اصلا، هر کی به فکر خودشه، حالا کم کم آشنا می شی، من اینجا همه چیز تونستم گیر بیارم حتی گز اصفهان، باورت می شه؟ ولی حلیم گیر نیاوردم، هر سری میام ایران اول میگم واسم حلیم بگیرین. یادش به خیر اون موقع ها جمعه ها صبح کله سحر آقاجون می رفت حلیم می گرفت، چه حلیمی...آخه ما ذائقه مون هم به اینها نمی خوره اصلا، نمی تونیم زیاد از این آت و آشغالهای اینها بخوریم. می خوای برداریم بریم بیرون یک سیگاری هم بکشیم.

کنار در ورودی روی میز بلندی قاب عکس بزرگی بود از زنی با موهای بلند مشکی، چشم های درشت مشکی، لباس سفید بلندی به تن داشت و دسته گل قرمزی در دستش بود، کنارش هم مرد ایستاده بود با کت و شلوار و کراوات. به عکس اشاره ای کرد و گفت:

"این عکسشه...عکس عروسیمون"

فندک را از جیبش بیرون آورد سیگارها را روشن کرد، پک عمیقی به سیگار زد و دودش را در هوا پخش کرد، نگاهی به آسمان انداخت و گفت:

" خلاصه اینکه من فقط زنم ایرانی نبود"

پ ن: مدتها بود که در فکر ایجاد وبلاگی بودم برای داستان و داستان نویسی و نویسندگی و کلا هر چه که به اینها مربوط می شود حالا به واسطه دوستی عزیز بالاخره شروع کردم. این اولین داستان این وبلاگ اما جدیدترین داستان خودم.

+ مونا ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱
comment نظرات ()

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
+ پرشین بلاگ ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱
comment نظرات ()