نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

کنعان

خب راستش نمی دونم فیلم کنعان رو دیدید یا نه؟ فیلم چندان جدیدی نیست اما خب من اصولا چندان فیلم باز نیستم که به روز ببینم...معمولا فیلم هایی رو که در زمان خودشون زیاد تعریفشون رو می شنوم میذارم تو لیست که ببینم...و حالا بخت این یکی تازه باز شد...

کنعان رو دوست داشتم با وجود اینکه علامت سوال هایی هم برام به جا موند در نهایت اما در کل داستان و روایت ساده و بدون قهرمان فیلم رو دوست داشتم...کنعان ۴ شخصیت اصلی داره که هیچ کدوم دور از ذهن و سخت باور نیستند شخصیت هایی که هم ذات پنداری با اونها سخت نیست. قشنگ ترین صحنه فیلم به اعتقاد من جاییه که مینا وارد خونه علی میشه و روی صندلی میشینه...اون لحظه نمی دونم چرا ولی با همه وجود با مینا هم ذات پنداری کردم.در کل از زیبایی های فیلم که بگذریم دو تا علامت سوال بزرگ واسه من ایجاد شد. اول اینکه ادمی با شخصیت مینا می تونه اینجوری متحول بشه؟! من بعید میدونم. و دوم اینکه گیرم که متحول شد و برگشت ایا در جهان واقع می شه دویاره این زندگی رو از نو ساخت؟ من اگه جای مرتضی بودم نمی تونستم. به نظرم اصلا تلاش کردن برای نگه داشتن یکی اشتباهه و قبول برگشتش به این شکل دور از وافعیت.

اما یک دیالوگ جالب هم داشت:

مرتضی: میخوام بدونم چرا؟ مرد بدی بودم؟....تو دوستم داشتی؛بعد ده سال میخوای ولم کنی بری؟ خب ادم ها عوض میشن، منم عوض شدم. اما میخوام بدونم چرا می خوای بری؟

مینا: دوست داشتم؛ همه کسم بودی؛ اما دیگه ندارم. می خوام یرم دنبال زندگیم. من اون موقع بچه بودم.

دو تا نکته جالب داره اول اینکه بنده خدا خودت داری جواب خودتو میدی دیگه، آدم ها عوض میشن، مینا هم عوض شده. اما نکته دوم اینکه هر چی فکر میکنم میبینم خب اینکه آدمها عوض میشن حقیقتیه ولی اینجوری که سنگ رو سنگ بند نمی شه و اونایی که بند شدن یعنی عوض نشدن؟؟

+ مونا ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

قبرس2

شب 25 اگوست 2009،ساعت 2:20 نیمه شب، اینجا در اتاق 109 فقط صدای سکوت است که میاید، خوب که گوش تیز کنی شاید صدای ضربان ها را هم بشنوی. ضربان قلب هایی که هر دو ساکتند اما هر دو میدانند به چه فکر می کنند، چقدر این ثانیه ها امشب کش می آیند. تو به پهلو می چرخی، من به پهلو می چرخم. هر دو می خواهیم اینطور فکر کنیم که دیگری خواب است...به این فکر میکنم که فردا که از سفارت بیرون میاییم چه حالی داریم؟ از بابت تو خیالم راحت است. میدانم که حتی با اینکه همه توان و وقت و انرژی وارزویت در جهت رفتن بوده و هست اما آنقدرها با هم بوده ایم در فراز و نشیب ها تا باور کنم که در سخت ترین ناملایمات زندگی خم به ابرو نخواهی اورد و از صمیم قلب ایمان داری به آنچه که برایت مقدر می شود و خیریت در آن. اما من اینجا در کنار تو چه می کنم؟ راستش را بخواهی من می ترسم. هم از رفتن و هم از ماندن. از ماندن می ترسم چون میدانم که این ماندن برای تو چه رنجی است و می دانم که تو نباید اینجا باشی، نباید اینجا بمانی، که تو استحقاق رفتن را داری. اما از رفتن هم می ترسم چون می دانم من نباید آنجا باشم، من وابسته بودن در جایی هستم که انجا ریشه دواندم، که انجا خاطره دارم، که آنجا بزرگ شدم. من خودم را مدیون این کوچه ها و خیابان ها میدانم. من میدانم باید بمانم که من آدم رفتن نیستم. حالا من در این میان چه خواهم کرد؟

نمی دانم چه خواهد شد، تا حال در چنین مخمصه ای گیر نیفتاده بودم، وقتیکه حتی فکر کردن به جواب مثبت فردا چهارستون بدنم را می لرزاند ولی حتی لحظه ای هم نمی توانم از خدا بخواهم که نشود. که همیشه آنچه تو را خوشحال می کند ارزوی من بوده و هست.

 

+ مونا ; ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٧
comment نظرات ()

برای تو که چون کوه ایستاده ای!

 

 برای یک دختر بچه ٢یا ٣ ساله اصلا راحت نبود بفهمد معنی این واژه ها را...راحت نبود که بداند وقتی همه از کشتار و اعدام و مرگ و زندان حرف می زنند یعنی چه...اما چندان سخت نبود که بداند باید از این کلمات بترسد، ان قدر سخت نبود که بداند اینها هم مثل چای داغ یا مثل بخاری جیز هستند... کافی بود به چشمهای نگران مادربزرگ نگاه کند وقتی صحبت از این جور چیزها می شد، کافی بود به گریه های آرام مادرش گوش کند، کافی بود به جای خالی آدم هایی نگاه کند که برایش عروسک می خریدند...بزرگ تر که شد راحت تر می فهمید، کم کم می دانست وقتی مادرش او را توی بغل پدربزرگ می گذارد و کیفش را بر می دارد تا با آن آدمهایی که پوتین های بزرگ پایشان است و تفنگ هاشان به کمرهاشان، برود یعنی باز هم باید بترسد، شاید می فهمید همه ان رنج  ها را که آن طور بی قرار گریه می کرد،  اما نه شاید هم فقط می ترسید، دخترکی که فقط ۴سالش بود چه طور می توانست بفهمد آن همه درد را؟!... باز هم سالها گذشت...دخترک هیچ وقت ان صحنه ها و آن ترسها و آن لحظه ها را فراموش نکرد، آنها همه جزئی از کابوسهایش بودند...و مادربزرگ هیچ وقت اشک هایش تمام نشد و هنوز می ترسد از این واژه ها...و هنوز منتظر نشسته است تا شاید شبی بی کابوس بخوابد، دخترک تمام این سالها با خودش فکر می کرد چه خوب که حالا دیگر جز در کابوسهایش از زندان و شکنجه و اعدام چیزی نمی شنود...دخترک چه ساده بود آن موقع که این فکرها را میکرد، او حالا تنها ٢۶ سال دارد اما کابوسهایش دوباره به حقیقت می پیوندند...دوباره تنش می لرزد وقتی همه این دردها را می بیند، چون دخترک می داند زندان یعنی چه؟ چون دخترک بارها و بارها شنیده است که شکنجه یعنی چه؟ چون دخترک می داند که شکنجه فقط مال کتابها و فیلمها نیستند، دخترک بارها و بارها جای این شکنجه ها را به چشم دیده است، دخترک با این چوبه های اعدام بزرگ شده، دخترک خوب یادش میاید ساعت هایی را که مادرش از پشت شیشه  و با گوشی تلفن سعی می کرد وظیفه مادرانه اش را به جا بیاورد...مادر نمی دانست که دخترکش همه این رنج ها را به تنهایی به دوش می کشد چون پدرش به او یاد داده که ظلم رفتنی است و ما برای آزادی می جنگیم و پیروزی با ماست پس باید مقاوم باشی...آری اینها قصه هایی بود که هر شب دخترک با آنها می خوابید. اما حالا باز هم همه کابوسهای دخترک به حقیقت تبدیل شدند...دخترک نگران است، می ترسد از تکرار آن همه تلخی...و می بینی حالا چه بیرحمانه تاریخ تکرار می شود...حالا دخترک بزرگ شده است، حالا با پوست و گوشت و استخوانش می فهمد وقتی از اعدام می شنود...

پ ن: برای دوست عزیزی که حالا بعد از سالها تلاشش برای حقوق بشر و ازادی و برابری باید در زندان باشد و برایش حکم محارب صادر کنند و انتظار چوبه دار را بکشد...پس این ظلمی که پدر میگفت رفتنی است چرا نرفت؟ نه از خوابهای دختر نه از بیداری هایش، نه از کودکی اش و نه از جوانی اش...باز هم امیدی هست آیا؟؟؟

+ مونا ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٤
comment نظرات ()

 

اینجا قبرس است، جزیره کوچکی در دریای مدیترانه، سومین شبی است که اینجا هستیم، هیچ چیز اینجا را دوست ندارم. نه مردم مهربان و با فرهنگش را، نه رستوران ها و بارها و دیسکوها و نه حتی ساحل و دریا...هیچ چیزش را...وقتی در خیابان های اینجا قدم می زنم حتی دلم برای خودم هم تنگ می شود. وقتی در ساحل نشسته ام همه غم های عالم توی قلبم جمع می شود. آری...اینجا همان ساحلی است که میتوانی بدون واهمه ای از نگاهی، سوالی، سرزنشی، در خلوت ترین گوشه های آن دراز بکشی، میتوانی نیمه های شب در تاریک ترین تاریکی های ساحل قدم بزنی...اینجا میتوانی به خیلی از ارزوهایت برسی، میتوانی خیلی شاد باشی. می توانی هر کاری می خواهی بکنی... اما من اینجا را نمی خواهم...

دلم برای گردو غبار تهران تنگ است، می فهمی؟!دلم برای خیابان های تهران تنگ است، دلم عجیب برای علی آقای سوپر محله مان هم تنگ است...این جا نگاه های مردم پر است از لبخند اما من دلم برای نگاه های خسته ایران تنگ است. چقدر امشب دلم گریه می خواهد. می توانم همه لحظه های این یک هفته لعنتی را بشمارم اما می ترسم از ان آینده ای که دیگر لحظه ها و شمارش انها در هفته و ماه و سال نگنجد...می ترسم...پرم از ترس و هیجان و دودلی و تشویش و دوست داشتن و دوست نداشتن...پرم از بغض و بغض و بغض، چقدر حرف برای گفتن دارم...باشد یرای روزهای دیگر...

پ ن: این نوشته از آرشیو نوشته های دفترهایم هست...بر میگردد به گذشته ای که دوست دارم قبل از نوشتنم در مورد اینجا وحال و آینده آنها را اینجا ثبت کنم.

+ مونا ; ٦:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۳
comment نظرات ()

ریشه و بال می خواهم...

پائولو کوییلو میگه:

"به ریشه احتیاج داریم. جایی در جهان هست که در آن به دنیا می آییم، زبانی را یاد می گیریم،کشف می کنیم اجدادمون چگونه بر مشکلات غلبه می کردند. و سرانجام لحظه ای می رسد که باید مسئولیت این مکان را به عهده بگیریم.

به بال احتیاج داریم. بال به ما افق های بی پایان خیال را نشان می دهد، ما را تا رویاهامان بالا می برد. به مکان های دوردست می راند. بال به ما اجازه می دهد ریشه های همنوعان را بشناسیم و از آنها بیاموزیم."

و یک مثل عربی هست که میگه: خجسته آن کسی که می تواند به فرزندانش بال و ریشه بدهد.

+ مونا ; ٥:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۳
comment نظرات ()