نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

داستان 3

   زمستان داغ

 

    به پله آخر که رسید، ایستاد، سرش را بلند کرد و به انتهای راهرو نگاهی انداخت. چند قدم جلوتر مکثی کرد و به دیوار تکیه داد. دست هایش را روی صورتش گذاشت و نفس بلندی کشید و راه افتاد، آرام آرام به سمت اتاق رفت، جلوی در اتاق که رسید در نیمه باز بود. ایستاد، نگاهی به سر تا پایش انداخت و مقنعه اش را مرتب کرد. ضربۀ آرامی به در زد و وارد شد.

اتاق دو در سه تنگ و کوچکی بود. استاد با عینک ته استکانی و کت خاکستری رنگ که کمی روشن تر از رنگ موهایش بود پشت میز بزرگی نشسته بود. بدون اینکه نگاهش را از برگه ای که در دست داشت بردارد، اشاره ای کرد و گفت :

" بشین". 

  چشمش به لوح های تقدیر پشت سراو روی دیوار افتاد. دیوار سمت راست را کتابخانه ای قدی با کتاب های کوچک و بزرگ گرفته بود. نگاهش را که سمت مرد برگرداند، عکس زیر شیشه میز توجه اش را جلب کرد. عکسی بود از مرد با موهای سیاه و دو بچه، یک دختر که در کنارش ایستاده بود و پسربچه ای در بغلش. با صدای زنگ تلفن به خودش آمد و نفس راحتی کشید.

  دستش را به سمت کیفش برد و مشغول باز و بسته کردن زیپ کیفش شد. مرد سرش را بلند کرد، از بالای عینک نیم نگاهی به او انداخت و گوشی را برداشت. صحبت هایش که تمام شد. دختر سرش را بلند کرد، می خواست حرف بزند، آب دهانش را غورت داد و صدایش را صاف کرد، مرد به سمت دیگر میز اشاره کرد و گفت:

"بعضی ها اومدن برگه هاشون رو دیدن،بقیه اش اینجاست بگرد برگه ات رو پیدا کن."

  بلند شد، کیفش را روی صندلی گذاشت و به سمت میز رفت. از لابه لای برگه های باقی مانده، برگه اش را بیرون کشید، نگاهی به برگه انداخت، به زور دو صفحه را سیاه کرده بود. نمره ای روی برگه نبود، برگه را جلوی صورتش بالا برد و گاه گاه از بالای برگه نگاهی به مرد می انداخت. مرد سرش را بلند کرد:

"خوب...چه طوره؟"

  برگه را پایین آورد و روی میز گذاشت. صورتش سرخ شده بود و قلبش تند می زد، سرش را بالا آورد:

" می تونم بپرسم بهم چند دادین استاد؟ "

" نمره رو باید بگیری... گفتم می تونین بیاین برگه هاتونو ببینین اگه اعتراض دارین بگین. "

" اعتراض که نه استاد، می دونم من امتحانمو خراب کردم..."

" خوبه حداقل می دونی خراب کردی...مثلاً انتظار داری من چی کار کنم واست؟ "

" نمی دونم استاد...هر چی شما بگید..."

" اینجا بقالی نیست که چونه بزنی؟ هرچقدر درس بخونی همونقدر نمره می گیری. "

" آخه استاد..."

" آخه چی؟ می خوای بگی مشکل داشتی نشد بخونی، آره؟ "

" نه استاد، خونده بودم اما نمی دونم چرا نتونستم... "

" همه تون همینو می گین..."

" آخه استاد من ترم آخرمه، اگه نمره بهم ندین..."

" بازم می گه اگه. عزیز من نمره گرفتنیه، نه دادنی. "

   دست هایش می لرزید، سرش را به طرف مرد خم کرد:

" نمی شه یه امتحان دیگه ازم بگیرین؟ "

مرد ابروهایش را در هم کشید. چشم هایش را ریز کرد و به دختر خیره شد. دستی به موهای کم پشت سرش کشید، پوزخندی زد.

" خوبه! خیلی خوبه. چرا فکر نمی کنی که ترم دیگه مثل بچه آدم بشینی درس بخونی به جای اینکه برای تو استثنا قائل بشم و ازت دوباره امتحان بگیرم؟ "

" آخه استاد من به ترم دیگه نمی رسم "

استاد جوابی نداد. دختر بلند شد و به سمت صندلی رفت و کیفش را برداشت و راه افتاد. با صدای استاد ایستاد سرش را برگرداند.

" نگفتی مشکلت چی بود؟ شوهرداری یا بچه داری؟ "

" نه استاد"

" چرا کلاساتو نمیومدی؟ "

"اومدم استاد. مرتب می اومدم. "

" راست می گی...یادمه. شاگرد مرتبی بودی."

"فکر می کنی از برگه چند می گیری؟ "

"فکر نکنم پاس شه استاد "

استاد برگه را برداشت. برگه های روی میز را کنار زد. خودکاری برداشت. اشاره کرد :

" بیا بشین ببینم چند می شی ؟ "

چند بار برگه را بالا و پایین کرد، با خودکارعددهایی می نوشت و جمع می زد، گاه گاه از بالای برگه نگاه هایی به دختر می انداخت. دختر ایستاده بود وبا پایش روی زمین ضرب می زد. کم کم از نگاه های مرد ترس برش داشته بود. بلند شد وعینکش را روی برگه ها گذاشت، نگاهی به سرتاپای دختر انداخت، لبخندی زد. سری تکان داد.

" چهار پنج سال پیش خیلی به طرز لباس پوشیدن بچه ها گیر می دادن. اما الان ظاهراً کمتر کار دارن"

دختر خودش را جمع و جور کرد، کیفش را روی شانه اش انداخت و با دو دست مانتویش را پایین تر کشید و صاف و صوف کرد.

" اگه نتونم پاس کنم..."

  استاد دوباره به دختر خیره شد.

" دختر من از دست همین گیر دادناشون گذاشت رفت،همسن و سال های شما بود."

به سمت پنجره رفت و دست ها را به سینه برد و نفس بلندی کشید. سرش را برگرداند، رو به دختر که هنوز ایستاده بود و انگشت هایش را در دست هایش فشار می داد کرد.

" از دست شماها آدم نمی دونه چی کار کنه؟ اگه نمره بدم می گن الکی نمره داد، اگه ندم دلم نمی آد...حالا بیا بشین ببینم چه می شه کرد؟ "

چشم های دختر برقی زد ، لبخندی روی صورتش پیدا شد، به طرف صندلی رفت، صندلی را کنارتر کشید و نشست.

مرد به سمت میز برگشت، گوشی تلفن را برداشت:

" دو تا چایی لطفاً ..."

" من نمی خورم استاد، ممنون."

" صورتت که می گه سردته، داری می لرزی."

دختر سرش را پایین انداخت، پاهایش را جمع کرد، دست هایش را به هم قلاب کرد."

مرد به سمت پنجره برگشت. پنجرۀ اتاق رو به حیاط دانشگاه بود. منظرۀ برف سفید و یکدستی که روی درخت ها نشسته بود از پشت پنجره پیدا بود..

" این برف هم خیال واسادن نداره، کاش همیشه همه جا اینجوری سفید و تمیز بود. به محض اینکه برفا آب می شه گل می شه و کثافت...خب...گفتی سال آخری، بهت نمی آد. "

دختر سرش پایین بود، گاهی سرش را بالا می آورد و تکان می داد. مرد به سمت میز برگشت، صندلی را عقب کشید و به پشتی صندلی تکیه داد.

" یادمه که تا می اومدم درسو شروع کنم درو بازمی کردی می اومدی. منم کلاس اومدن واسم مهمه."

  دختر لبخندی زد وزیپ کیفش را باز و بسته کرد. با صدای باز شدن در تکانی خورد و احساس راحتی کرد.

" خسته نباشید دکتر...اینم چایی...امر دیگه ای ندارین؟ "

  مرد آبدارچی سینی چای را روی میز گذاشت. برگشت به دختر نگاهی انداخت، سری تکان داد وازاتاق بیرون رفت.

دختر دستش را به سمت مقنعه اش برد و آن را روی سینه اش پایین تر کشید تا تنگی مانتویش را بپوشاند. نگاهی به در انداخت. مرد آبدارچی در را نبسته بود، استاد به سمت سینی آمد، لیوان چای را برداشت و جلوی دختر گذاشت. پاکت سیگار را از جیبش بیرون آورد، سیگاری بیرون کشید و آتش زد. پاکت را روی میز انداخت و به سمت در رفت. توی راهرو سرکی کشید و برگشت. در را بست و پشت میز رفت. صندلی را عقب تر کشید و نشست و گفت:

" خیلی بخاری هاشون خوب گرم می کنه درم باز می گذاره...عجب سرمایی شده."

" استاد اگه نمی شه..."

"چاییتو نخوردی دختر."

"ممنون ، من چایی نمی خورم..اگه نمره رو نمی گیرم... "

"بقیه نمره هاتو گرفتی؟ همش پاس شده؟"

" بله استاد..."

   مرد لیوان چای نیمه خورده را پایین آورد و روی میز گذاشت، برگه را بلند کرد، دوباره نگاهی انداخت.

" با اینکه برگه ات زیاد خوب نیست ،اما چون مرتب سر کلاس می اومدی نمره تو بهت می دم."

   دختر لبخندی زد.

"استاد من مرتب می اومدم و می خوندم سر امتحان نمی دونم چی شد."

 

" حالا بیا چاییتو بخور، برو...سرد شد"

   استاد خودکار قرمز را برداشت نمره را روی برگه نوشت و امضا کرد و گفت: 

" اگه شاگرد بخواد چیزی یاد بگیره سر کلاس یاد می گیره، نه با برگه سیاه کردن."

 

 

+ مونا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٠
comment نظرات ()

داستان 2

"شاید باید دیر شود"

سینی چای را روی میز گذاشت و  روی مبل  کنار رضا نشست...

_ خب...پس به سلامتی داری سر و سامون میگیری...

_آره، احتمالا...

_ احتمالا دیگه واسه چی مرد حسابی؟

_ ایشا... از اینجا که برم بیرون دیگه مطمئن شدم...

دستش را دراز کرد و فنجان چای را از توی سینی برداشت و جلوی رضا گذاشت، دستش لرزید کمی چای توی نعلبکی ریخت، خودش را جمع و جور کرد و گفت:

_ من که یک بار بهت گفتم، بهاره نه دوست دختر من بوده نه قصد داشتم که باهاش باشم، فقط همدیگه رو میشناختیم...خیالت از بابت من راحت...

_ اونو که میدونم، مسئله اون نیست،اون که اگه یک ذره حس میکردم دوسش داری یا میخوای باهاش ازدواج کنی خدا شاهده اصلا اسمشو نمی آوردم...

فنجان چای را بلند کرد و نزدیک دهانش برد، صورتش سرد شده بود، نفسش به سختی بالا می آمد، فنجان را روی میز گذاشت، بلند شد و به سمت پنجره رفت...

_ چقدر گرمه...بگذار کولر رو روشن کنم...

_ نمی خواد،بیا بشین حرفم رو بگم میخوام زود برم.

برگشت،آرام آرام به سمت مبل رفت دست را به کناری گرفت و نشست.

_ خب، پس دیگه مشکل چیه؟

_ ببین، میخوام یک چیزی ازت بپرسم لطفا صادقانه جواب بده.

سرش سنگین شده بود، سنگینی بدن بهاره روی تنش نمی گذاشت راحت نفس بکشد، آب دهانش را قورت داد و گفت:

_ خب...بگو

_ به نظر تو بهاره دختر پاکیه؟

اتاق دور سرش گیج رفت، بهاره را ایستاده کنار چوب لباسی اتاق می دید که لبخند به لب، مانتو و روسریش را به چوب لباسی آویزان میکرد...صدای خنده هایش توی گوشش می پیچید...به سینی چای نگاهی انداخت و گفت:

_ چایی می خوری بیارم؟

_جواب منو ندادی؟

_خب، منظورت چیه آخه؟ چرا از من می پرسی؟

_ همین جوری، گفتم یک مشورتی باهات بکنم...

نگاهش را از رضا گرفت، به سمت پنجره رفت، پنجره را باز کرد، صدای رعدو برق توی گوشش پیچید...

_ عجب بارونی شد...

_میتونی کمکم کنی یا نه؟

سرش را برنگرداند، کف دستش را از پنجره بیرون برد و زیر قطره های باران گرفت...

_ خب، منم خیلی نمیشناسمش...ظاهرا که دختر خوبیه...

_آره دختر خوبیه...میخوام مطمئن شم فقط...

_ چی بگم والا...منم مثل تو...

انگشتهایش را روی گردن و بازوهای سفیدش کشید...لب هایش را به لب های بهاره نزدیک کرد، چشمانش برق میزد، دستها را دور کمرش حلقه کرد و او را روی تخت انداخت...صدای غش غش خنده های بهاره توی گوشش می پیچید...دستی روی شانه اش خورد...تکانی خورد و به خودش آمد...

_ بابت چایی ممنون، دیگه باید برم.

لبخندی زد، سرش را تکان داد و در را پشت سرش بست.به سمت اتاق رفت و خودش را روی تخت انداخت و سیگاری روشن کرد...

_ من گوشیتون رو توی خیابون پیدا کردم، اگه میلید آدرس بدم تشریف بیارید بگیرید.

گوشی را که گذاشت جلوی آینه رفت، دستی به صورتش کشید...آنقدری با دخترها حرف زده بود که بتواند از پشت گوشی هم تشخیص دهد. از روی تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت، ته سیگارش را از پنجره بیرون انداخت.

" اصلا به من چه؟! هر کی اونو ببینه وسوسه میشه، حالا من نبودم یکی دیگه، رضا خودش هم میدونه منتها هم خر و میخواد هم خرما، دختر به این توپی خودش هم کرم داشته باشه مگه مغز خر خوردم بگم نه؟!...بهش بگم بهتره، هم خیال من راحت میشه هم شاید به نفع رضا هم باشه..."

گوشی را بر میدارد، دنبال اسم رضا میگردد، شماره را میگیرد، قلبش تند تند میزند...

_ اون روزی که زود رفتی بعدش هم خبری ازت نشد، گفتم ببینم چیکار کردی؟

_ راستش گرفتار کارهای عروسی و این جور چیزها شدیم دیگه...

کارهای عروسی توی گوشش پیچید...بهاره را سیگار به دست در حالیکه می خواست با ملافه بدنش را بپوشاند روی تخت می دید... دیگرحرف های رضا را نمی شنید.

+ مونا ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٦
comment نظرات ()