نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

آه، هنگامی که یک انسان

می‌کُشد انسان دیگر را

می‌کُشد در خویشتن

                        انسان بودن را.         "هوشنگ ابتهاج"

بدون محاکمه، بدون اطلاع، به همین سادگی اعدام کردیم؟ به چه جرمی؟ چرا؟ به چه حقی؟ با کدام انسانیت؟ با کدام وجدان؟ بر اساس کدام قانون نانوشته؟ دارم فکر میکنم جلاد که همون جلاده اما ببین چه قدر قساوتش و بی شرمیش بیشتر شده که اون سالها حداقل خبر اعدام رو با تحویل جنازه به خانواده ها می رسوندن نه از طریق رسانه ها! شاید این هم به خاطر عصر رسانه ها و پیشرفت های تکنولوژی باشد...کسی چه میداند؟

می گوید ما که نمی دونیم قضیه چیه؟ شاید واقعا این طور که ما فکر می کنیم نیست. وگرنه چرا من و تو رو نگرفتن اعدام کنن. الکی هم که نیستش. فکر می کنم، فکر می کنم، فکر می کنم...می گویم شاید چون من و تو همیشه فکر می کنیم "شاید واقعا  این طور که ما فکر می کنیم نیست" شاید چون من و تو به دنبال جرمی می گردیم که سزایش اعدام باشد اما اونها به دنبال زندگی بودند که در اون هیچ جرمی نباشد...و این تفاوت بین زندگی ای است که ما حالا داریم و آنها ندارند...

+ مونا ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢۱
comment نظرات ()

یاد ایامی...

جمال میرصادقی در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۱۲ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. فارغ التحصیل دانشکده ادبیات و علوم انسانی از دانشگاه تهران در رشته ادبیات فارسی است. جمال میرصادقی مشاغل گوناگونی داشته‌است. کارگری، معلمی، کتابدار دانشسرای تربیت معلم، کارشناس آزمون سازی در سازمان امور اداری و استخدامی کشور و مسوول اسناد قدیمی در سازمان اسناد ملی ایران. در دوره دراز کار نویسندگی، داستان‌های کوتاه و بلند بسیار و نه رمان نوشته‌است که برخی از آن‌ها به زبان‌های آلمانی ، انگلیسی ، ارمنی ، ایتالیایی ، روسی ، رومانیایی ، عبری ، عربی ، مجاریهندو و اردو ترجمه شده‌اند...

اما برای من جمال میرصادقی چیزی ورای همه اینها بود و هست...جمال میرصادقی یعنی باز شدن دریچه ای جدید به روی زندگی، یعنی آغاز داستان نویسی، یعنی وارد شدن دوستان جدید به زندگیم...جمال میرصادقی یعنی یک دنیا خاطره، یعنی تبلور همه انچه که در همه سالهای زندگی آرزوی رسیدن به ان را داشتم، یعنی چهارشنبه ها میدان قدس، خیابان دربند...یعنی دوستی هایی که ارزششون کم از نویسنده شدن نیست، یعنی شناخت جنبه هایی تاریک از وجود خودم. آشنایی من با جمال و کلاسهایش بر میگردد به مهرماه ٨۶...ان روزها نمی دانستم که آدمها می توانند به کلاس بروند و نویسندگی یاد بگیرند یا حداقل اگر هم نویسندگی یاد نگرفتند کلی چیزهای خوب یاد بگیرند...اما ۴ماه پیش که برای آخرین بار رفتم تا با جمال خداحافظی کنم فهمیدم که این پیرمرد با همه بدخلقی ها و بداخلاقی های گاهگاه اش چه طور همه وجودم را تسخیر کرده...فهمیدم که یک کلاس میتواند چیزی مهم تر از یک معلم و شاگرد و یاد گرفتن پاره ای اصول و قوانین باشد.

به هر حال جمال میرصادقی پیرمرد لحظه های نابی از زندگی من بوده و هست...این روزها مقارن است با بزرگداشت مقام معلم و همین طور تولد ٧٧ سالگی این بزرگترین معلم من، بی شک اگر ایران بودم این چهارشنبه به رسم همه ساله برایش تولد می گرفتیم و از حلقه زدن اشک خوشحالی در چشمهای پیرمردی که دیگر همه خوشحالی اش همین جمع کوچکی است که دورش هستند لذت می بردیم...هر سال در این روز با فکر اینکه جمال یکسال پیرتر شد همه وجودم میلرزید و نگران می شدم و از خدا می خواستم که حالا حالا ها جمال را برایمان نگه دارد. و حالا امسال اینجا از پس این همه فاصله نگرانیم دو چندان است و از خدا می خواهم  یکبار دیگر دستهای این پیرمرد نازنین را بگیرم و بوسه ای بزنم بر دستهایی که پلی شدند برای قدم گذاشتن در راه آینده ای که آرزویش را داشتم و دارم.

+ مونا ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۸
comment نظرات ()

داستان 4

شاید تولدی دیگر...

زن خودش را عقب کشید و دهان کودک را از سینه اش جدا کرد. کودک تکانی خورد و دستش را بالا آورد و سینه مادر را محکم گرفت ، زن دست کوچکش را در دست گرفت و بالاتر برد. لب هایش را روی انگشتان کودک گذاشت. نگاهش روی صورت او بود که با چشم های نیمه باز خوابیده بود. کودک را محکم تر در آغوش کشید. اشک هایش سرازیر شدند. بلند شد به سمت تختخواب کوچک گوشه اتاق رفت. عروسک پشمالو را از روی تخت کنار زد و کودک را در تخت گذاشت. پتو را روی پاهایش کشید و بوسه ای بر پیشانی اش زد. صدای همهمه ای از خیابان شنید. به ساعت دیواری بزرگ روی دیوار اتاق نگاهی انداخت. ساعت به شکل پسربچه ای بود با لباس مدرسه و یک کیف بزرگ که پشتش انداخته بود. با حرکت عقربه ها دست های پسر بچه جلو وعقب می رفتند و پاهایش به چپ و راست حرکت می کردند. به طرف پنجره رفت. پرده را کنار زد و ایستاد. هر روز کنار پنجره می ایستاد و بچه هایی را که از مدرسه می آمدند و دنبال هم می دویدند تماشا می کرد.

"خدا رو شکر سنت کمه حالا حالا ها می تونی دوا درمون کنی، وقت داری."

"می دونی رضا.. یه پسر شیطون دوست دارم...دیوار راستو بالا بره."

" بچه خود آدم چیز دیگه اییه...فکر کردی به همین راحتی می گی یه بچه می خوام اونا هم میدن؟!"

"پسر و دخترش که مهم نیست..."

"بچه نمک زندگیه...مگه می شه بدون بچه؟!"

پرده را انداخت. برگشت و به پنجره تکیه داد. آرام آرام زانوهایش را خم کرد و همان جا روی زمین نشست.

"دوست ندارم بچه مون یکی یه دونه باشه...لوس می شه."

زانوهایش را توی شکمش جمع کرد و پیشانی اش را روی زانوها گذاشت. صدای خس خس نفس های کودک اتاق را پر کرده بود. سرش را بلند کرد. صدای نفس ها بلندتر می شد. به سمت تخت رفت. دستش را زیر سر کودک برد و متکا را بالا تر کشید. کنار تخت خیره به کودک که صدای نفس هایش تند می شد و باز آرام می گرفت، ایستاد.

" یادته اون اول ها می گفتی دوست دارم 10 تا بچه داشته باشیم."

"اگه پسر شد از همون بچگی بذاریمش کلاس بوکس."

کودک آرام خوابیده بود. زن به سمت سه چرخه ای که گوشه اتاق گذاشته بودند وروکش نایلونی روی دسته ها و صندلی اش هنوزدست نخورده بود، رفت. روی زمین نشست و دست هایش را روی پدال سه چرخه کشید.

"دیدی که دکتر گفت این راه 90 درصد جواب می ده."

"اونم می گه بچه نمی خوام که تو ناراحت نشی."

"یه کم که سنش بالا بره می ره یه زن جوون می گیره که واسش بچه هم بیاره ها!"

روی دیوار بالای سرش، تصویری بود از دختربچه ای که به سمت عروسکش می رفت. زن بلند شد. رو به روی تصویر ایستاد. دستش را به سمت عروسک برد تا آن را به کودک نزدیک کند.

" آدم وقتی سنش بالا می ره،تنها می شه، تازه می فهمه 2 تا بچه هم کمه ..."

" قدیمیا می گفتن زن اگه نزاد زود پیر می شه...راستم می گفتن."

"هر دفعه از جلو این پارکه رد می شم می گم کی میشه منم دست بچمو بگیرم بیارمش اینجا بازی کنه."

دستش را بلند کرد و مشتی روی عکس کوبید. پیشانی اش را به عکس چسباند ودستش را بالاتر برد و گوشه عکس را گرفت. انگشتهایش را بین دیوار و عکس جا داد و دستش را پایین آورد. کاغذ پاره شده را مچاله کرد و روی زمین انداخت. به سمت کمد اسباب بازی ها که سرتاسر یکی از دیوارها را پر کرده بود رفت. در کمد را باز کرد و یکی یکی عروسک ها را وسط اتاق انداخت وروی زمین کنار آنها نشست.

با شنیدن صدای چرخیدن کلید در قفل، بلند شد. دستش را به صورتش برد و زیر چشم هایش کشید، موهایش را مرتب کرد. نگاهی در آینه انداخت و از اتاق بیرون رفت.

" رضا داری خودتو گول می زنی یا جداً..."

مرد بسته ای را که در دست داشت روی میز گذاشت و به سمت اتاق راه افتاد. زن بسته را برداشت، باز کرد... 4-5 کتاب کوچک روی زمین افتاد...

" به جای این مزخرفات...واسش داستان پدری رو تعریف کن که می ترسید...پدری که فکر می کرد اگه یه بچه اش فلج شده دیگه نباید بچه دار شه...پدری که می دونه بچه اش هیچ وقت نمی تونه این کتاب ها رو بخونه...پدری که فقط به خودش فکر می کنه..."

روی زمین کنار کتاب ها نشست و صورتش را با دست هایش پوشاند. مرد برگشت. نزدیک زن شد. کنار او روی زانوهایش نشست و دستش را روی سر زن کشید.

" شایدم داستان مادری که با یه بچه مریض بازم آرزوی مادر شدن داشت."

زن سرش را بلند کرد...

"دکتر هم گفت این یه اتفاق بوده. معلوم نیست دوباره هم پیش بیاد."

"اگه پیش اومد چی؟"

"رضا ما مجبوریم رسیک کنیم...چاره ای نداریم."

مرد بلند شد به سمت اتاق راه افتاد.

"رضا یک بار هم نخواستی وایستی حرف بزنی..."

"صدای گریه بچه رو نمی شنوی؟"

مرد در اتاق را باز کرد، صدای گریه در اتاق پیچیده بود. نگاهش به عروسک های چیده شده کنار دیوار افتاد، عروسک دختری با موهای طلایی بلند و چشمان آبی که زیر دامن چین دار بلندش خالی بود. ردیف آدمک های سبز رنگی که تفنگ در دست به صف شده بودند وهمه به دیوار تکیه داده بودند. موشی که لباس ورزشی قرمز و آبی رنگی به تن داشت و توپ سفید رنگ بزرگی را با دو دست گرفته بود به عروسک کناری تکیه داده بود تا نیفتد.

مرد برگشت. زن ایستاده بود. نگاهش کرد. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید. زن خود را به آغوش مرد رساند و سرش را روی شانه هایش گذاشت.

 

+ مونا ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۱
comment نظرات ()