نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

سال بلوا...

عباس معروفی را با "سمفونی مردگان" اش شروع کردم با "فریدون سه پسر داشت " ادامه دادم و حالا "سال بلوا"یش را تمام کردم. البته بگذریم از ترجمه هایش که خود جای بسی تحسین دارند اما به هر حال معروفی و رضا قاسمی در واقع شاید به جرات بگویم که دو نویسنده بزرگ ایرانی در عصر حاضر هستند. نویسندگانی که مشابه آن ها نوشتن کار هر کسی نخواهد بود و سبک و سیاق مخصوص خودشان را دارند.

در "سال بلوا" معروفی روایت را بر عهده ی نوشافرین، دختری میگذارد که پدرش سرهنگ است و آرزویش این است که دخترش را به عقد ولیعهد در بیاورد اما نوشا دلداده به عشق کوزه گری حسینا نام با پزشکی به نام معصوم ازدواج می کند و روز به روز به جای طی کردن پله های ترقی مدام سقوط می کند.

سال بلوا،داستانی است که همه چیزش نامنظم است در عین نظم، هم تاریخ است و هم تاریخی نیست، خطی نوشته شده در عین اینکه گاهی سیال است. اما همه اینها به گونه ای کنار هم قرار می گیرند که نه تنها من خواننده عام اذیت نمی شوم که لذت می برم. که بارها و بارها تحسین می کنم ذوق و خلاقیت و هنر نویسندگی را. جذابیت نوشته ها در آثار معروفی در حدی است که خیلی وقتها جذاب بودن یا نبودن موضوع چندن اهمیتی ندارد. خواننده رمان را دنبال می کند تا انتها و شاید در نهایت حتی خیلی چیزها را متوجه نشده باشد یا درک نکرده باشد و یا دوست نداشته باشد اما باز هم نمی تواند بگوید کتاب را دوست نداشتم.

" مگر آدم های نخستین چه می کردند که گناهشان را می شوریم و بهشان می گوییم وحشی؟ آدم ها از ترس وحشی می شوند، از ترس به قدرت رو می آورندکه چرخ آدم های دیگر را از کار بیندازند، و گرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هم هست، اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟ چرا هیچ چیز از تاریخ نمی دانند؟ چرا ما این همه در تیره بختی تکرار می شویم؟ این همه جنگ، این همه آدم برای چه چیزی کشته شده اند که آن چیز حالا دستشان نیست، دست فرزندانشان هم نیست. فقط می جنگیده اند که چند سالی جنگیده باشند. حالا ما حسرت چی را می خوریم؟ همان چیزهایی که در گذشته ها خون هزاران نفر را به خاطرش ریخته اند؟ خاک بر سر همه اشان کند! پس چه غلطی کرده اند؟ پدر می گفت که هر جنگی به خاطر صلح در می گیرد، و هر صلحی مقدمه ای است برای جنگ. چه کسی صلح می آورد؟ آن آدمی که از هیچ چیز نمی ترسد و شمشیرها را کج می کند و تفنگ ها از کار می اندازد کیست؟ مادر می گفت: امام زمان، اما اگر بیاید"

                                                             از کتاب "سال بلوا" نوشته عباس معروفی

+ مونا ; ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٤
comment نظرات ()