نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

کاش می دانستم...

میگه: خیلی عشق سیاستی، نه؟

میگم: سیاست که عاشق نداره هر چی داره قربانیه.

میگه: بابا ول کن آخه این وسط ما چی کاره ایم اونها هر کار بخوان میکنن، ما هم بازیچه ایم.

میگم: کاش میتونستم...

با خودم فکر میکنم چرا؟ میروم به خاطرات بچگی. همه صحنه ها جلوی چشمم می آیند انگار که همین دیروز بود. بهش حق میدم که نفهمه به خودم هم حق میدم. اولین آشنایی ام با سیاست تصویری از دخترکی دو یا سه ساله است که در مقابل مردانی که به زحمت قدش به پوتین های آنها می رسید مانتوی مادرش را می کشید و گریه می کرد. داغ این صحنه آنقدر برایم تازه هست که هنوز همه وجودم را بلرزاند. بعد از آن کم کم یاد گرفتم چه طور با تلفن از پشت شیشه باید با آدم ها حرف زد. شاید همان روزها و لحظه ها بود که یاد گرفتم وقتی گوشی را بر میداری باید دنیای شادی و خنده و امید باشی و وقتی گوشی را گذاشتی می توانی تا دلت می خواهد زار بزنی. شبها با هیچ لالایی خوابم نمی برد مگر صدای بوق رادیوی پدربزرگ که هنوز که هنوز است وقتی می گویند ب ی ب ی س ی همان صدا در گوشم می پیچد. صبحانه همیشه همراه بود با دو یا سه روزنامه صبح آن روز که آن وقتها برایم سوال بود که این آدمها که همه تا نزدیکی های صبح اخبار گوش میدادند و بعد هم تا خود صبح اخبار را تفسیر می کردند صبح از کجا روزنامه های صبح قبل از اینکه بیدار شوند روی میز صبحانه بود. که بعدها فهمیدم پسرک روزنامه فروش سر کوچه هم قربانی دیگری است در این بازی خطرناک سیاست و من تنها نبودم. و خلاصه بزرگ تر که شدم وقتی از مدرسه یا دانشگاه به خانه می آمدم تا با هیجان هر چه تمام تر برای مادرم تعریف کنم از اتفاقات مدرسه ، می دیدم که مادرم هر چند دقیقه یک بار ساعت را می پرسید و می دانستم که ساعت یاباید نزدیک ٧ باشد یا ٩ و یا ١٠:٣٠ ، صبح ها وقتی در مدرسه بچه ها از ساعت پخش کارتون ها و سریال ها و مسابقه ها حرف می زدند من با تعجب نگاهشان می کردم چون من فقط ساعت اخبار و تفسیر آن را میدانستم. و بزرگ تر که شدم ساعت پخش اخبار شبکه های بیگانه را هم یاد گرفتم. اینها نه همه که بخش کوچکی از همه آن همه کودکی است که ما کردیم. در واقع همان کودکی است که ما نداشتیم. حالا من می دانم که وقتی می گویند پسرک خردسال ن س ر ی ن س ت و د ه یک ماه است که مادرش را ندیده یعنی چه؟ من درد می کشم وقتی می گویند دوقلوهای سه ساله فلان فعال حقوق بشر چند ماه است که حق ملاقات با مادرشان را هم نداشتند. اینها درد دارد. و برای من دردی چندین برابر. و اینجاست که من می شوم به قول شما آدم عشق سیاست و شما می شوید آدم هایی که خوب می دانند سیاست بازی کثیفی است و نباید وارد آن شد. این هم درد دارد...

+ مونا ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۳
comment نظرات ()