نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

...

٩ساعت و نیم اختلاف زمانی رو فقط وقتی با گوشت و پوست و استخوانت حس می کنی که پاییز باشد، غروب باشد، اسمان ابری باشد، تنها باشی، توی بالکن ایستاده باشی و دلت بخواهد با کسی حرف بزنی. نه هر کسی. به ساعت دستت نگاه کنی، ۴ صبح است آنجا. همه اشان خوابیده اند.

اگر سرحال باشی، اگر شنگول باشی، آنقدر دیوانه هستی که به سرت بزند، تلفن را برداری، زنگ بزنی و بگویی این گوشه دنیا که دل من برای تو تنگ شده هنوز همه بیدارند. اما حالا دل و دماغ این دیوانه بازی ها را نداری. دل و دماغ هیچ دیوانه بازی را نداری. حالا دلت می خواهد یک نفر باشد مثل بچه آدم بنشیند و به حرفهایت گوش کند. از همان یک نفرهایی که خوب می فهمد حالا وقت نصیحت کردن نیست، حالا وقت غر زدن نیست، حالا وقت عاقل بودن نیست. از همان یک نفرها که چقددددرررر دلم می خواهدشان...چقدر این روزها کم میاورمشان...

+ مونا ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۱
comment نظرات ()

تعطیلی های تعطیل!

بدبختی اینجاست که توی این خراب شده که باشی یه بار پنج شنبه، جمعه غروب به سبک و سیاق ایران و حال و هوای اونجا دلت می گیره، یه بار هم شنبه، یکشنبه ها غروب که اینجا هم میشه مثل همون پنج شنبه جمعه های ایران، دلگیر و خلوت. هر چقدر هم که دست و پا بزنی و از پنج شنبه غروب سعی کنی برنامه تفریحی بچینی و تا یکشنبه شب رو پر کنی باز هم بالاخره کم میاری، هم زمان کم میاری هم خودت کم میاری. مثل الان که من کم آوردم. یکشنبه ساعت ٢:۵٠ بعدازظهره و درست مثل ظهرهای جمعه تهرانه. ظهرهای جمعه تهران واسه من از چند حال خارج نبود. یا تازه از دربندی، درکه ای، توچالی رسیده بودم خونه و بوی آبگوشت پیچیده بود توی خونه و همه منتظر من بودند که برسم و ناهار بخوریم. یا واسه ظهر مهمون داریم و از ساعت ٨ صبح با صدای جاروبرقی و چرخ گوشت و خلاصه هر چیز صدادار دیگه ای که به فکر مامان جان برسه که میتونه باهاش ما رو از رختخواب بلند کنه مجبور شدم بلند شم و سعی می کنم یک ریز غر بزنم تا بلکه دفعه دیگه بذاره نیم ساعت بیشتر بخوابیم. یا شاید هم از اون جمعه هایی باشه که من صبح بی خوابی به سرم زده و شنگول و سرحال پاشدم با پدرجان صبحانه رو خوردیم و بعد اومدم یک آهنگ توپ گذاشتم و صداشم بلند کردم و همه خونه رو گذاشتم رو سرم و نمی دونم چرا الکی خوشم. هر چی که بود همه اینها هم تا ساعت ٧ ٨ شب بیشتر کار نمی کرد. شب که میشد دلم میگرفت، کوچیک تر که بودم دلم شور میزد، تازه یاد کارها و درسهای مدرسه می افتادم. یک کم بعدترش دلم یه جوری میشد یاد کلاس شنبه صبح فلان استاد می افتادم که نصف ترم گذشته و من هنوز نرفتم و میدونم که باز هم نمی رم. یه کم دیگه که بزرگتر شدم کم کم دلم شور میزد واسه کلاس جغرافی که باید صبح برم سر کلاس و به ٣٠ تا بچه پر روی تخس درس بدم و هنوز نمی دونم که تعریف فلات چیه و جلگه چیه؟ ولی حالا دیگه اونقدر بزرگ تر تر شدم که از صبح که پا میشم نه بوی ابگوشتی باشه، نه صبحانه درست حسابی با آقای پدر، نه غرغر های مامان، نه حس و حال آهنگ. صبح یکشنبه با روشن کردن کامپیوتر و نشستن تا روشن شدن چراغ یکی از اون سر دنیا شروع میشه. بعدش هم درست کردن ناهار و بعدش هم یه کمی درس و گشت و گذار توی این دنیای مجازی و مثل همه روزهای دیگه شب میشه و میشی پر از دلتنگی و فکر و خیال. میری میشینی توی بالکن و روزهای رفته و مونده رو جمع میزنی و کم می کنی و تقسیم می کنی و بعدش هم میای میگیری می خوابی و تا صبح خواب خیابونهای تهرانو می بینی و صبح هم خسته و کوفته از خواب پا میشی، میری سر کلاس.

+ مونا ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٠
comment نظرات ()