نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

یاد ایامی...

جمال میرصادقی در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۱۲ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. فارغ التحصیل دانشکده ادبیات و علوم انسانی از دانشگاه تهران در رشته ادبیات فارسی است. جمال میرصادقی مشاغل گوناگونی داشته‌است. کارگری، معلمی، کتابدار دانشسرای تربیت معلم، کارشناس آزمون سازی در سازمان امور اداری و استخدامی کشور و مسوول اسناد قدیمی در سازمان اسناد ملی ایران. در دوره دراز کار نویسندگی، داستان‌های کوتاه و بلند بسیار و نه رمان نوشته‌است که برخی از آن‌ها به زبان‌های آلمانی ، انگلیسی ، ارمنی ، ایتالیایی ، روسی ، رومانیایی ، عبری ، عربی ، مجاریهندو و اردو ترجمه شده‌اند...

اما برای من جمال میرصادقی چیزی ورای همه اینها بود و هست...جمال میرصادقی یعنی باز شدن دریچه ای جدید به روی زندگی، یعنی آغاز داستان نویسی، یعنی وارد شدن دوستان جدید به زندگیم...جمال میرصادقی یعنی یک دنیا خاطره، یعنی تبلور همه انچه که در همه سالهای زندگی آرزوی رسیدن به ان را داشتم، یعنی چهارشنبه ها میدان قدس، خیابان دربند...یعنی دوستی هایی که ارزششون کم از نویسنده شدن نیست، یعنی شناخت جنبه هایی تاریک از وجود خودم. آشنایی من با جمال و کلاسهایش بر میگردد به مهرماه ٨۶...ان روزها نمی دانستم که آدمها می توانند به کلاس بروند و نویسندگی یاد بگیرند یا حداقل اگر هم نویسندگی یاد نگرفتند کلی چیزهای خوب یاد بگیرند...اما ۴ماه پیش که برای آخرین بار رفتم تا با جمال خداحافظی کنم فهمیدم که این پیرمرد با همه بدخلقی ها و بداخلاقی های گاهگاه اش چه طور همه وجودم را تسخیر کرده...فهمیدم که یک کلاس میتواند چیزی مهم تر از یک معلم و شاگرد و یاد گرفتن پاره ای اصول و قوانین باشد.

به هر حال جمال میرصادقی پیرمرد لحظه های نابی از زندگی من بوده و هست...این روزها مقارن است با بزرگداشت مقام معلم و همین طور تولد ٧٧ سالگی این بزرگترین معلم من، بی شک اگر ایران بودم این چهارشنبه به رسم همه ساله برایش تولد می گرفتیم و از حلقه زدن اشک خوشحالی در چشمهای پیرمردی که دیگر همه خوشحالی اش همین جمع کوچکی است که دورش هستند لذت می بردیم...هر سال در این روز با فکر اینکه جمال یکسال پیرتر شد همه وجودم میلرزید و نگران می شدم و از خدا می خواستم که حالا حالا ها جمال را برایمان نگه دارد. و حالا امسال اینجا از پس این همه فاصله نگرانیم دو چندان است و از خدا می خواهم  یکبار دیگر دستهای این پیرمرد نازنین را بگیرم و بوسه ای بزنم بر دستهایی که پلی شدند برای قدم گذاشتن در راه آینده ای که آرزویش را داشتم و دارم.

+ مونا ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۸
comment نظرات ()