نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

آه، هنگامی که یک انسان

می‌کُشد انسان دیگر را

می‌کُشد در خویشتن

                        انسان بودن را.         "هوشنگ ابتهاج"

بدون محاکمه، بدون اطلاع، به همین سادگی اعدام کردیم؟ به چه جرمی؟ چرا؟ به چه حقی؟ با کدام انسانیت؟ با کدام وجدان؟ بر اساس کدام قانون نانوشته؟ دارم فکر میکنم جلاد که همون جلاده اما ببین چه قدر قساوتش و بی شرمیش بیشتر شده که اون سالها حداقل خبر اعدام رو با تحویل جنازه به خانواده ها می رسوندن نه از طریق رسانه ها! شاید این هم به خاطر عصر رسانه ها و پیشرفت های تکنولوژی باشد...کسی چه میداند؟

می گوید ما که نمی دونیم قضیه چیه؟ شاید واقعا این طور که ما فکر می کنیم نیست. وگرنه چرا من و تو رو نگرفتن اعدام کنن. الکی هم که نیستش. فکر می کنم، فکر می کنم، فکر می کنم...می گویم شاید چون من و تو همیشه فکر می کنیم "شاید واقعا  این طور که ما فکر می کنیم نیست" شاید چون من و تو به دنبال جرمی می گردیم که سزایش اعدام باشد اما اونها به دنبال زندگی بودند که در اون هیچ جرمی نباشد...و این تفاوت بین زندگی ای است که ما حالا داریم و آنها ندارند...

+ مونا ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢۱
comment نظرات ()