نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

...

آخرین پک را به سیگار می زند و ته سیگارش را توی زیرسیگاری خاموش می کند...روی کاناپه دراز می کشد...می گوید:

"امشب چقدر دلم گرفته"

چشم هایم را از مانیتور بر نمی دارم، همان طور که نشسته ام پشت کامپیوتر بغضم را قورت می دهم و می گویم:

"اوهوم...یک جوریه امشب"

"تو هم؟"

دوباره بغضم را قورت می دهم و می گویم:

" نه من خوبم...کلا امشب یه جوریه"

می گوید: "می دونی هوس خونمون رو کردم"

می خواهم بغضم را قورت دهم اما دیگر نمی شود. سرم را روی میز میگذارم. یادم می افتد که اینجوری قرارمان نبود. قرار بر این بود که همیشه یکیمان دلتنگی کند و یکی سنگ صبور باشد. حالا نوبت منه که از این حال بیارمش بیرون. اشک هام رو سریع پاک می کنم. می گویم:

" میای بریم بیرون یه چرخی بزنیم؟"

"کجا بریم آخه؟"

" بریم همین فروشگاهه نزدیکمون، ببینیم چی داره؟ من یه سری خرده ریز هم لازم دارم"

" آره موافقم، بد نمی گی بریم"

"پس زود حاضر شو"

بلند می شوم. می روم توی دستشویی، بغضم را رها می کنم، شیر اب را باز می کنم، صدای اشکهایم با صدای اب می پیچد توی فاضلاب، صورتم را می شورم و لبخند زنان بیرون میایم. می گویم:

" من حاضرم"

+ مونا ; ٦:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٩
comment نظرات ()