نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

چراها؟؟؟

 

یادمه همیشه توی مدرسه سر کلاس های دینی بیش از حد معلم ها رو سوال پیچ میکردم، اعصاب خودم هم خرد می شد چون هیچ وقت جواب درست و حسابی نگرفتم...همیشه با خیلی از اصول و عقاید دینی مشکل داشتم، خوب یا بد، درست یا غلطش مهم نبود، مهم تر چرایی هایشان بود. گاهی وقتها با خودم فکر میکردم اونهایی که همه چیز رو رعایت می کنند پس جواب چراهاشون رو گرفتند و اونها که رعایت نمی کنند هم جوابشان را گرفتند. فقط اونهایی که مثل من هم اعتقادی ندارند و رعایت می کنند یا اعتقاد دارند و رعایت نمی کنند می ماند این وسط...ناراحت بودم از اینکه چرا من جواب سوالهایم را نمی دانم...اما جلوتر که آمدم فهمیدم غالب آدمها جوابی ندارند و غالب تر آنها چرایی هم ندارند...افسوس می خوردم. آخر مگر می شود این همه قانون و قاعده و باید و نباید و حلال و حرام و واجب و مستحب چه طور سوال ایجاد نمی کند، اگر می کند چطور جوابی ندارد...باز هم جلو تر آمدم، کم کم دوستانی پیدا کردم که سوال هایم برای آنها هم سوال بود، خوشحال بودم. اما این فصل مشترک کمتر جواب به همراه داشت...حالا خیال می کنی می خواهم جلوتر بیایم و بگویم که حالا به جواب هم رسیده ام؟؟؟ زهی خیال باطل! اما آمدم بگویم که حالا بعد از این همه فاصله ازدین و مذهب و اسلام در سرزمین کفر و شیطان و بی خدایی بالاخره برای یکی از آن هزاران سوال جوابی شنیدم که حداقل حداقل حداقل شاید نتوانست من را متقاعد کند اما زیبا بود و به دلم نشست.

+ مونا ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۳
comment نظرات ()