نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

کمبودهای بهشتی!

 

دلم یه مامانی می خواد که اخم کنه و انگشتشه بیاره جلو چشمات هی تکون تکون بده و بگه فردا من تعطیلم با کسی قرار نذاری باز پاشی بری بیرون ها، من یه روز خونه ام. بعد هم اذیتش کنم و بگم من فردا با بچه ها قراره ناهار بریم بیرون، بعد یهو انگار که بفهمه همه جذبه مادرانه اش نقش بر اب شده، با قهر نگام کنه و بگه فردا می خوام قورمه سبزی درست کنم حالا هر جور راحتی، بعد غش غش بخندم و بگم شوخی کردم بابا هستم.

دلم یه بابایی می خواد که تا چشمش بهم میفته بگه بیا واست یه پرتغال پوست بکنم، بگم نه نمی خورم، بگه سیب چی؟ بگم نه باباجان نه، بگه آها راستی بیا اب انار گرفتم واست، بگم نه بابا ضعف می کنم آب انار بخورم، بگه بیا بشین چایی تازه داریم با دو تا شیرینی نارگیلی بخور ببین چیه؟! بگم الان نمی خورم وقت ندارم. بگه پس حداقل بگو داری میری کی بر میگردی؟ واسه ناهار میای؟؟

دلم یه داداشی می خواد که زنگ بزنه بگه شام چی دارین؟ بگم یه غذای جدید، تا حالا درست نکردم، نمی دونم چه جوری شه. بگه ای بابا تو هم بی خیاله این غذاهای من دراوردی شو یک قیمه ای آبگوشتی چیزی بپز دیگه، مردیم از گشنگی. بگم خب باشه فردا شب بیا واست قیمه درست می کنم.

دلم یه داداشی می خواد که دم در خونه که رسید، ماشینشو که پارک کرد، در ماشینو که قفل کرد، زنگ بزنه بگه خونه ای؟ بگم اره، بگه شام که نخوردین، بگم نه هنوز، بگه ای ول منم دارم میام اونجا، چیزی بیرون نمی خواین؟ بگم نه، بیا همه چی داریم. گوشی رو که قطع کنه زنگ در و بزنه.

دلم دختر عمویی می خواد که زنگ بزنم بگم کجایی جوجه؟ بگه خونه، بگم میای بریم بیرون؟ بگه کجا؟ بگم چه میدونم هر جا شد، من شب می خوام برم عروسی لباس ندارم، بگه وااااای تو کی می خوای آدم شی آخه؟ چرا زودتر نگفتی. بگم خب حالا زیاد هم مهم نیست آخرش اینه که همینو که دارم می پوشم بی خیال. بگه من تا یه ربع دیگه حاضرم.

دلم یه همسایه ای می خواد که ساعت ٧ صبح در بزنه، از خواب بلند شم با چشم های نیمه باز در و باز کنم، بگه میای بریم پارک یه کم بدویم؟ بگم خدا شفات بده. بگه فکر کن موقع برگشت هم نون بربری تازه و خامه می گیریم میایم چه صبحانه ای می خوریم. بگم اخه خل و چل نه اون خامه رو کوفت کن نه صبح کله سحر مردمو از خواب بیدار کن. بگه پس تا من ماشینو در میارم اومدی ها، بعد چشمهامو کامل باز کنم ببینم پله ها را چهار تا یکی رفته و چاره ای جز رفتن نیست.

دلم یه دوستی میخواد که گوشیو که بر میدارم بهش زنگ بزنم اس ام اسش بیاد که کجایی؟ بهت بزنگم؟ بگم بزنگ. گوشی رو که بر میدارم بگه حال میکنی هوا رو؟ چه بارونی داره میاد. بگم اره اتفاقا دنبال یه پایه بودم بریم باشگاه انقلابی جایی. بگه جدی پایه ای؟ ساعت ٧ خوبه زیر پل جای همیشگی؟ بگم آره و گوشی بذارم  و بگم کور از خدا چی می خواد؟ همینو...ای ول خدایا کارت درسته...

دلم یه دوستی میخواد که وقتی شماره اش میفته روی گوشی ام هنوز بعد این همه سال قلبم تند تند بزنه و راه گلوم بسته بشه و یه نفس عمیق بکشم و گوشیو بردارم. بعد از همون اولش اون بخنده و من بخندم وقت خداحافظی هم باز یک حجم شور گنده بیاد تو گلوم کز کنه و گوشی رو که گذاشتم باورم نشه که یکساعت حرف زدیم.

دلم یه کولری می خواد که وقتی روشنش کنی کلی تلق تولوق کنه و بعد هم بوی پوشال های نم خورده اش بپیچه توی اتاق و مستت کنه...

دلم توی این غربت لعنتی خیلی چیزها کم داره، حالا میارزه تو بهشت باشی؟؟؟؟

+ مونا ; ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٩
comment نظرات ()