نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

...

٩ساعت و نیم اختلاف زمانی رو فقط وقتی با گوشت و پوست و استخوانت حس می کنی که پاییز باشد، غروب باشد، اسمان ابری باشد، تنها باشی، توی بالکن ایستاده باشی و دلت بخواهد با کسی حرف بزنی. نه هر کسی. به ساعت دستت نگاه کنی، ۴ صبح است آنجا. همه اشان خوابیده اند.

اگر سرحال باشی، اگر شنگول باشی، آنقدر دیوانه هستی که به سرت بزند، تلفن را برداری، زنگ بزنی و بگویی این گوشه دنیا که دل من برای تو تنگ شده هنوز همه بیدارند. اما حالا دل و دماغ این دیوانه بازی ها را نداری. دل و دماغ هیچ دیوانه بازی را نداری. حالا دلت می خواهد یک نفر باشد مثل بچه آدم بنشیند و به حرفهایت گوش کند. از همان یک نفرهایی که خوب می فهمد حالا وقت نصیحت کردن نیست، حالا وقت غر زدن نیست، حالا وقت عاقل بودن نیست. از همان یک نفرها که چقددددرررر دلم می خواهدشان...چقدر این روزها کم میاورمشان...

+ مونا ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۱
comment نظرات ()