نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

 

اینجا قبرس است، جزیره کوچکی در دریای مدیترانه، سومین شبی است که اینجا هستیم، هیچ چیز اینجا را دوست ندارم. نه مردم مهربان و با فرهنگش را، نه رستوران ها و بارها و دیسکوها و نه حتی ساحل و دریا...هیچ چیزش را...وقتی در خیابان های اینجا قدم می زنم حتی دلم برای خودم هم تنگ می شود. وقتی در ساحل نشسته ام همه غم های عالم توی قلبم جمع می شود. آری...اینجا همان ساحلی است که میتوانی بدون واهمه ای از نگاهی، سوالی، سرزنشی، در خلوت ترین گوشه های آن دراز بکشی، میتوانی نیمه های شب در تاریک ترین تاریکی های ساحل قدم بزنی...اینجا میتوانی به خیلی از ارزوهایت برسی، میتوانی خیلی شاد باشی. می توانی هر کاری می خواهی بکنی... اما من اینجا را نمی خواهم...

دلم برای گردو غبار تهران تنگ است، می فهمی؟!دلم برای خیابان های تهران تنگ است، دلم عجیب برای علی آقای سوپر محله مان هم تنگ است...این جا نگاه های مردم پر است از لبخند اما من دلم برای نگاه های خسته ایران تنگ است. چقدر امشب دلم گریه می خواهد. می توانم همه لحظه های این یک هفته لعنتی را بشمارم اما می ترسم از ان آینده ای که دیگر لحظه ها و شمارش انها در هفته و ماه و سال نگنجد...می ترسم...پرم از ترس و هیجان و دودلی و تشویش و دوست داشتن و دوست نداشتن...پرم از بغض و بغض و بغض، چقدر حرف برای گفتن دارم...باشد یرای روزهای دیگر...

پ ن: این نوشته از آرشیو نوشته های دفترهایم هست...بر میگردد به گذشته ای که دوست دارم قبل از نوشتنم در مورد اینجا وحال و آینده آنها را اینجا ثبت کنم.

+ مونا ; ٦:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۳
comment نظرات ()