نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

برای تو که چون کوه ایستاده ای!

 

 برای یک دختر بچه ٢یا ٣ ساله اصلا راحت نبود بفهمد معنی این واژه ها را...راحت نبود که بداند وقتی همه از کشتار و اعدام و مرگ و زندان حرف می زنند یعنی چه...اما چندان سخت نبود که بداند باید از این کلمات بترسد، ان قدر سخت نبود که بداند اینها هم مثل چای داغ یا مثل بخاری جیز هستند... کافی بود به چشمهای نگران مادربزرگ نگاه کند وقتی صحبت از این جور چیزها می شد، کافی بود به گریه های آرام مادرش گوش کند، کافی بود به جای خالی آدم هایی نگاه کند که برایش عروسک می خریدند...بزرگ تر که شد راحت تر می فهمید، کم کم می دانست وقتی مادرش او را توی بغل پدربزرگ می گذارد و کیفش را بر می دارد تا با آن آدمهایی که پوتین های بزرگ پایشان است و تفنگ هاشان به کمرهاشان، برود یعنی باز هم باید بترسد، شاید می فهمید همه ان رنج  ها را که آن طور بی قرار گریه می کرد،  اما نه شاید هم فقط می ترسید، دخترکی که فقط ۴سالش بود چه طور می توانست بفهمد آن همه درد را؟!... باز هم سالها گذشت...دخترک هیچ وقت ان صحنه ها و آن ترسها و آن لحظه ها را فراموش نکرد، آنها همه جزئی از کابوسهایش بودند...و مادربزرگ هیچ وقت اشک هایش تمام نشد و هنوز می ترسد از این واژه ها...و هنوز منتظر نشسته است تا شاید شبی بی کابوس بخوابد، دخترک تمام این سالها با خودش فکر می کرد چه خوب که حالا دیگر جز در کابوسهایش از زندان و شکنجه و اعدام چیزی نمی شنود...دخترک چه ساده بود آن موقع که این فکرها را میکرد، او حالا تنها ٢۶ سال دارد اما کابوسهایش دوباره به حقیقت می پیوندند...دوباره تنش می لرزد وقتی همه این دردها را می بیند، چون دخترک می داند زندان یعنی چه؟ چون دخترک بارها و بارها شنیده است که شکنجه یعنی چه؟ چون دخترک می داند که شکنجه فقط مال کتابها و فیلمها نیستند، دخترک بارها و بارها جای این شکنجه ها را به چشم دیده است، دخترک با این چوبه های اعدام بزرگ شده، دخترک خوب یادش میاید ساعت هایی را که مادرش از پشت شیشه  و با گوشی تلفن سعی می کرد وظیفه مادرانه اش را به جا بیاورد...مادر نمی دانست که دخترکش همه این رنج ها را به تنهایی به دوش می کشد چون پدرش به او یاد داده که ظلم رفتنی است و ما برای آزادی می جنگیم و پیروزی با ماست پس باید مقاوم باشی...آری اینها قصه هایی بود که هر شب دخترک با آنها می خوابید. اما حالا باز هم همه کابوسهای دخترک به حقیقت تبدیل شدند...دخترک نگران است، می ترسد از تکرار آن همه تلخی...و می بینی حالا چه بیرحمانه تاریخ تکرار می شود...حالا دخترک بزرگ شده است، حالا با پوست و گوشت و استخوانش می فهمد وقتی از اعدام می شنود...

پ ن: برای دوست عزیزی که حالا بعد از سالها تلاشش برای حقوق بشر و ازادی و برابری باید در زندان باشد و برایش حکم محارب صادر کنند و انتظار چوبه دار را بکشد...پس این ظلمی که پدر میگفت رفتنی است چرا نرفت؟ نه از خوابهای دختر نه از بیداری هایش، نه از کودکی اش و نه از جوانی اش...باز هم امیدی هست آیا؟؟؟

+ مونا ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٤
comment نظرات ()