نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

قبرس2

شب 25 اگوست 2009،ساعت 2:20 نیمه شب، اینجا در اتاق 109 فقط صدای سکوت است که میاید، خوب که گوش تیز کنی شاید صدای ضربان ها را هم بشنوی. ضربان قلب هایی که هر دو ساکتند اما هر دو میدانند به چه فکر می کنند، چقدر این ثانیه ها امشب کش می آیند. تو به پهلو می چرخی، من به پهلو می چرخم. هر دو می خواهیم اینطور فکر کنیم که دیگری خواب است...به این فکر میکنم که فردا که از سفارت بیرون میاییم چه حالی داریم؟ از بابت تو خیالم راحت است. میدانم که حتی با اینکه همه توان و وقت و انرژی وارزویت در جهت رفتن بوده و هست اما آنقدرها با هم بوده ایم در فراز و نشیب ها تا باور کنم که در سخت ترین ناملایمات زندگی خم به ابرو نخواهی اورد و از صمیم قلب ایمان داری به آنچه که برایت مقدر می شود و خیریت در آن. اما من اینجا در کنار تو چه می کنم؟ راستش را بخواهی من می ترسم. هم از رفتن و هم از ماندن. از ماندن می ترسم چون میدانم که این ماندن برای تو چه رنجی است و می دانم که تو نباید اینجا باشی، نباید اینجا بمانی، که تو استحقاق رفتن را داری. اما از رفتن هم می ترسم چون می دانم من نباید آنجا باشم، من وابسته بودن در جایی هستم که انجا ریشه دواندم، که انجا خاطره دارم، که آنجا بزرگ شدم. من خودم را مدیون این کوچه ها و خیابان ها میدانم. من میدانم باید بمانم که من آدم رفتن نیستم. حالا من در این میان چه خواهم کرد؟

نمی دانم چه خواهد شد، تا حال در چنین مخمصه ای گیر نیفتاده بودم، وقتیکه حتی فکر کردن به جواب مثبت فردا چهارستون بدنم را می لرزاند ولی حتی لحظه ای هم نمی توانم از خدا بخواهم که نشود. که همیشه آنچه تو را خوشحال می کند ارزوی من بوده و هست.

 

+ مونا ; ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٧
comment نظرات ()