نوشتن...این لعنتی دوست داشتنی!

داستان 2

"شاید باید دیر شود"

سینی چای را روی میز گذاشت و  روی مبل  کنار رضا نشست...

_ خب...پس به سلامتی داری سر و سامون میگیری...

_آره، احتمالا...

_ احتمالا دیگه واسه چی مرد حسابی؟

_ ایشا... از اینجا که برم بیرون دیگه مطمئن شدم...

دستش را دراز کرد و فنجان چای را از توی سینی برداشت و جلوی رضا گذاشت، دستش لرزید کمی چای توی نعلبکی ریخت، خودش را جمع و جور کرد و گفت:

_ من که یک بار بهت گفتم، بهاره نه دوست دختر من بوده نه قصد داشتم که باهاش باشم، فقط همدیگه رو میشناختیم...خیالت از بابت من راحت...

_ اونو که میدونم، مسئله اون نیست،اون که اگه یک ذره حس میکردم دوسش داری یا میخوای باهاش ازدواج کنی خدا شاهده اصلا اسمشو نمی آوردم...

فنجان چای را بلند کرد و نزدیک دهانش برد، صورتش سرد شده بود، نفسش به سختی بالا می آمد، فنجان را روی میز گذاشت، بلند شد و به سمت پنجره رفت...

_ چقدر گرمه...بگذار کولر رو روشن کنم...

_ نمی خواد،بیا بشین حرفم رو بگم میخوام زود برم.

برگشت،آرام آرام به سمت مبل رفت دست را به کناری گرفت و نشست.

_ خب، پس دیگه مشکل چیه؟

_ ببین، میخوام یک چیزی ازت بپرسم لطفا صادقانه جواب بده.

سرش سنگین شده بود، سنگینی بدن بهاره روی تنش نمی گذاشت راحت نفس بکشد، آب دهانش را قورت داد و گفت:

_ خب...بگو

_ به نظر تو بهاره دختر پاکیه؟

اتاق دور سرش گیج رفت، بهاره را ایستاده کنار چوب لباسی اتاق می دید که لبخند به لب، مانتو و روسریش را به چوب لباسی آویزان میکرد...صدای خنده هایش توی گوشش می پیچید...به سینی چای نگاهی انداخت و گفت:

_ چایی می خوری بیارم؟

_جواب منو ندادی؟

_خب، منظورت چیه آخه؟ چرا از من می پرسی؟

_ همین جوری، گفتم یک مشورتی باهات بکنم...

نگاهش را از رضا گرفت، به سمت پنجره رفت، پنجره را باز کرد، صدای رعدو برق توی گوشش پیچید...

_ عجب بارونی شد...

_میتونی کمکم کنی یا نه؟

سرش را برنگرداند، کف دستش را از پنجره بیرون برد و زیر قطره های باران گرفت...

_ خب، منم خیلی نمیشناسمش...ظاهرا که دختر خوبیه...

_آره دختر خوبیه...میخوام مطمئن شم فقط...

_ چی بگم والا...منم مثل تو...

انگشتهایش را روی گردن و بازوهای سفیدش کشید...لب هایش را به لب های بهاره نزدیک کرد، چشمانش برق میزد، دستها را دور کمرش حلقه کرد و او را روی تخت انداخت...صدای غش غش خنده های بهاره توی گوشش می پیچید...دستی روی شانه اش خورد...تکانی خورد و به خودش آمد...

_ بابت چایی ممنون، دیگه باید برم.

لبخندی زد، سرش را تکان داد و در را پشت سرش بست.به سمت اتاق رفت و خودش را روی تخت انداخت و سیگاری روشن کرد...

_ من گوشیتون رو توی خیابون پیدا کردم، اگه میلید آدرس بدم تشریف بیارید بگیرید.

گوشی را که گذاشت جلوی آینه رفت، دستی به صورتش کشید...آنقدری با دخترها حرف زده بود که بتواند از پشت گوشی هم تشخیص دهد. از روی تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت، ته سیگارش را از پنجره بیرون انداخت.

" اصلا به من چه؟! هر کی اونو ببینه وسوسه میشه، حالا من نبودم یکی دیگه، رضا خودش هم میدونه منتها هم خر و میخواد هم خرما، دختر به این توپی خودش هم کرم داشته باشه مگه مغز خر خوردم بگم نه؟!...بهش بگم بهتره، هم خیال من راحت میشه هم شاید به نفع رضا هم باشه..."

گوشی را بر میدارد، دنبال اسم رضا میگردد، شماره را میگیرد، قلبش تند تند میزند...

_ اون روزی که زود رفتی بعدش هم خبری ازت نشد، گفتم ببینم چیکار کردی؟

_ راستش گرفتار کارهای عروسی و این جور چیزها شدیم دیگه...

کارهای عروسی توی گوشش پیچید...بهاره را سیگار به دست در حالیکه می خواست با ملافه بدنش را بپوشاند روی تخت می دید... دیگرحرف های رضا را نمی شنید.

+ مونا ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٦
comment نظرات ()